بدرود رفیق روزهای بی قراری ام

دل بسته ی کفش هایش بود . کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی اش بودند . دلش نمی آمد دورشان بیاندازد . هنوز همان ها را می پوشید . اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند. قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد. سعی می کرد کمتر راه برود که رفتن دردناک بود. می نشست و زانوانش را بغل می گرفت و می گفت:خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک.می نشست و می گفت:زندگی بوی ملامت می دهد و تکرار٬می نشست و می گفت خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی ست . او نشسته بود و می گفت .... که پارسایی از کنار او رد شد. پارسا پابرهنه بود و بی پای افزار. او را که دید لبخندی زد و گفت :خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیبا ترین خطر از دست دادن . تا تو  به این کفشهای تنگ آویخته ایی ٬دنیا کوچک است و زندگی ملال آور . جرات کن و کفش تازه به پاکن. شجاع باش و باور کن که بزرگ شده ایی .اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت: اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا برهنه نباشی . پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود. هر بار که از سفر بر می گشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگ شده ام. هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد . که باید آن را پرداخت. حالا پابرهنگی پای افزار من است ٬زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست . قصه را که می دانی ؟ قصه ی مرغان و کوه قاف را. قصه ی رفتن و آن هفت وادی صعب را . قصه ی سیمرغ و آینه را؟قصه نیست :حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند . هزاران سال است که تقدیر را تاخیر می کنم . اما چه کنم با هدهد ٬هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم. که هر روز بهانه ای می آورد ٬بهانه های کوچک بی مقدار ٬تنم نازک است و بالهایم نحیف ٬من از راه سخت و سنگ لاخ می ترسم . من از گم شدن می ترسم٬من از تشنگی٬من از تاریکی و دوری واهمه دارم گفتی قرار است بالهایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟گفتی که این تازه اول قصه است؟گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت ٬بار درخت توحید است ؟ گفتی بی نیازی ....؟گفتی فقر...؟ گفتی آخرش محو است و عدم ؟آی هدهد! آی هدهد! آی هدهد بایست ٬ نه من طاقتش را ندارم ....! بهار که بیاید دیگر رفته ام . بهار بهانه ی رفتن است. حق با هدهد است که می گفت :رفتن زیبا تر است. ماندن شکوهی ندارد ٬آن هم پشت این سنگریزه های طلب . گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ٬توی خاک و خاطره ٬توی گذشته و گل.گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم ٬بال های بسته ... اما طعم اوج را کی خواهد چشید ؟ می روم ٬باید رفت ٬در خون تپیده و پر پر . سیمرغ ٬مرغان را در خون تپیده دوستتر دارد. هد هد بود که این را به من گفت ٬راستی اگر دیگر نیامدم . یعنی آتش گرفته ام٬یعنی که شعله ورم! یعنی سوختم ٬یعنی خاکسترم را هم باد برده است. می روم اما هرکجا که رسیدم ٬پری به یادگار برایت خواهم گذاشت می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست .

بدرود رفیق روزهای بی قراری ام ! قرارمان اما در حوالی قاف پشت آشیانه ی سی مرغ . آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد....

 

دوستتون دارم تا سلامی دیگر خدانگهدار

شنیدن صدای دل

باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند. 
در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می‌کردند. آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می‌شد. 
یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: "آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد می‌زنند؟"
شیوانا پاسخ داد: "وقتی دل‌های آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود آنها برای اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک هم باشد فقط با یک پچ ‌پچ آهسته هم می‌توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می‌کنند. اما وقتی دل‌ها با یکدیگر یکی می‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل می‌شود و هیچ‌ کس هم خبردار نمی‌شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می‌برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می‌زنند بدانید که دل‌هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسل شوند."

سفر طولانی سدهنا...

روزگاری پسری بود بنام  سدهنا که آرزوی نیل به معرفت را داشت و به صدق در طلب طریقت بود . او دانستنی های دریا را از یک ماهیگیر آموخت . از یک طبیب ٬شفقت نسبت به بیماران رنجور را یاد گرفت. از مردی توانگر شنید که اندوختن دینار به دینار ٬رمز ثروت است٬و اندیشید که چنین باید که انسان هر اندوخته ی کوچک در طریق معرفت را ذخیره سازد.

آن پسر٬از یک راهب که به ذکر و تفکر نشسته بود یاد گرفت که اندیشه ی پاک و سلیم را قدرتی جادویی برای آرامش بخشیدن به اندیشه های دیگر باشد . او یک بار زنی بسیار متشخص را دید و شیفته ی روح خیرخواهی او شد٬و از او چنین درس گرفت ٬که احسان میوه ی خرد است . یک بار آن پسر به پیرمردی سرگردان برخورد که به او گفت برای رسیدن به مقصدی می بایست کوهی از نیزه را بالا رود٬و از دل دره ای از آتش بگذرد. بدین گونه سدهنا به تجارب خود دریافت که از هر دیدن یا شنیدنی ٬می توان حکمت و درسی آموخت.

او از زنی فقیر و علیل ٬تحمل را آموخت ٬با نگاه کردن به کودکانی که در خیابان به بازی مشغول بودند٬درسی از شادی و سرخوشی ساده یاد گرفت٬و از بعضی مردم اصیل و فروتن ٬که هرگز در اندیشه ی خواستن چیزی که دیگران آرزو داشتند ٬نیفتاده بودند٬راز و رمز در صلح زیستن با همه ی جهان را دریافت.

او از تماشای ترکیب عناصر عود٬درسی از همگنی و تناسب گرفت٬و از گل آرایی درسی از سپاسگزاری آموخت. یک روز که او از میان جنگلی می گدشت ٬زیر درخت کهنی نشست تا بیاساید ٬و آنجا جوانه ی نازکی را دید که از میان درختی که افتاده و در حال پوسیدن بود٬می رویید٬و این حال به او درسی از ناپایداری زندگی داد .

آفتاب روز و ستارگان چشمک زن شب ٫پیوسته روح او را تازه می کردند . بدین سان سدهنا از تجربه سفر بلند خود بهره برد.

پی نوشت۱: سلامی به زیبایی شکوفه های درختان دانشگاه اصفهان .......امروز روز خوبی برای من بود خیلی خوب دلایل متعددی داره که من چندتاشو می نویسم .... صبح زود وقتی بیدار شدم تا برای رفتن به کلاس آمده بشم به خدای خودم گفتم که کمکم کنه هم اتاقی و همشهری غمگینم رو که خواهر کوجیکشو به خاطر سرطان خون از دست داده شاد کنم چون چند شب پیش در حضور هم اتاقی های دیگم خیلی تلاش کردم که راهی رو بهش نشون بدم که بتونه با این فاجعه  کنار بیاد بهش گفتم که به ما همانند خواهرش نگاه کنه و باهامون درد و دل کنه گریه کنه و خلاصه از چیزایی که تو دلش میگذره بگه ... ولی با اینکه ساعتها باهاش حرف زدم و حتی اشک خودم رو هم درآوردم فایده ای نداشت اون هم چنان در ماتم فرو بود  به خاطر این قضیه ترم قبل یکی از درسهاشو افتاد و خلاصه.... ولی امشب خداوند برای من یک عیدی فرستاد که من اونو هدیه ی آسمانی برای کمی شاد کردن دوستم دونستم و با تمام عشقم به اون تقدیم کردم خیلی خوشحال شد ولی قضیه اش یه جورایی همون خنده های زورکی .... اشکای یواشکی بود چون داشت اشک می ریخت نمیدونم شاید زیادی منو دوست داره ولی نه من دلیلشو میدونم !!!! من میدونم که این درد و مصیبت سختی که خواهر کوچولوی ۱۳ ساله ات رو که تمام وجود و هستیت مال اونه از دست بدی ولی چه کنی که دنیا دنیای بی وفاییه چه کنی که به هیچ کسی رحم نمیکنه حتی به قلبهای پاک و معصوم چه کنم که که تو زنده ای و باید به زندگیت ادامه بدی تو باید کاری کنی که خواهر کوچولوت اون دنیا شاد بشه چه کنم که اگه تو هم همین جوری به غصه خوردن ادامه بدی شاید به سرانجام تلخ خواهرت دچار بشی ..... چه کنم که دنیا سرای آزمایشه و خداوند خواسته که تو رو اینجوری آزمایش کنه ولی چه آزمایش سختی آزمایشی که شاید زندگیتو نابود کنه چه کنم که خدا گفته هر که در این دیر مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهم .... بگذریم اگه بخوام از این چه کنم ها بنویسم روزها طول میکشه ولی از شما خوبان و عزیزانم می خوام که برای شادی دوستم و شادی روح خواهرش دعا کنید ممنونم

پی نوشت ۲. امروز استاد اقتصاد خرد ما که ساعت ۴باهاش کلاس داشتیم ۲۰ دقیقه دیر اومد و کاشکی که نمیومد .... ساعت ۴:۱۵ بود که هر ۵۰ نفر توافق کردیم که کلاس رو تعطیل کنیم و کردیم البته با خواهش و التماس های یکی از پسرهای خوابگاهی که از دخترهای اصفهانی کرد  درست ۵ دقیقه ی بعد استاد عزیز تشریف آورده و با کلاس خالی رو برو شد و شروع کرد به رژه رفتن و متر کردن راهروی کلیدور آمار تا ریاضی !!!! و ماهم در سایت دانشکده از سرکار گذاشتن استاد سختگیر روده بر خنده بودیم ولی از قدیم گفتن آخر خنده گریه تشریف داره چون احتمالش هست درسو حذف کنند برامون یک درس ۴ واحدی قل چماق!!!!!

پی نوشت ۳. در راه برگشت به خوابگاه بودیم با همراهی دوستانم ن.وم... در ایستگاه منتظر اتوبوس گرام بودیم که یک ماشین سمند سفید با دو سرنشین دختر و آقا یعنی پدرش بود.... در مقابل پاهایمان توقف کرد ایستگاهی که ایستاده بودیم دانشکده زبانهای خارجکی بود دختر خانوم پرسید که دانشکده ی زبان های خارجی کدومه و دوست گرام ما خانم م. سریع پاسخ داد ایستگاه بعدی و ماشین هم به سرعت رفت و ما تا به خودمان آمدیم فهمیدیم که دوست ما آدرس را به روش اصفهانی داده البته خودش کاشانی هست .... با صدای بلندی فریاد زدیم نهههههههههههه ........ در همان لحظه پسری که کنارمان بود متوجه اشتباه ما شد و با کلی بال بال زدن و سوت زدن موفق به تصحیح اشتباه ما نشد و سمند هم فکر کنم تا خوابگاه رفت و برگشت  .... چون ایستگاه بعدی دانشکده ادبیات بود و با تابلوی بزرگ مشخص شده ... در اتوبوس هم ما کلی خانم م. را اذیت کردیم و سربه سرش گذاشتیم و بیچاره مجبور شد کیفهای چند تنی ما رو تا خوابگاه حمل کنه البته نشسته !!!! ناگفته نماند که پسری که قصد خیر خواهی داشت همه ی پسرهای اتوبوس را از اشتباه دوست جان مطلع کرد و تا خوابگاه به ریشمان خندیدند!!!!! البته در بین آن پسرها اون همکلاسی ما که دختر ها رو از کلاس بیرون کرد هم بود و ما دیگر روی رفتن به کلاس را نخواهیم داشت ... راستی از طرف یکی از هم کلاسی هایم دعوت شدم که مدیریت یک وبلاگ تخصصی گروه آمارو داشته باشم فردا جلسه داریم اگه وبلاگ رو ساختیم حتما دعوتتون می کنم

طولانی شد ببخشید ، پیشاپیش میلاد فرخنده محمد پیام آور صلح و دوستی رو به پیروان آن پیامبر تبریک عرض می کنم 

 

قاصدک

قاصدک! هان چه خبر آوردی ؟
از کجا ٬وز که خبر آوردی  ؟
خوش خبر باشی ٬اما ٬اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه دیار و ٬باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس٬
برو آنجا که تو را منتظرند٬
قاصدک !
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب . قاصد تجربه های همه تلخ ٬با دلم می گوید
که دروغی تو ٬دروغ
که فریبی تو٬فریب.
قاصدک ....!هان ٬ولی آخر ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام٬آی ! کجا رفتی ؟ آی...!
راستی آیا خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ٬جائی؟
در اجاقی٬طمع شعله نمی بندم٬خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک !
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند....

                                           مهدی اخوان ثالث

کیفر

به ساعت نگاه می کنم:حدود سه نیمه شب است چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم وطبق عادت کنار پنجره  می روم سوسوی چند چراغ مهربون وسایه های کش دار شب گردان خمیده وخاکستری گسترده بر حاشیه ها وصدای هیجان انگیز چند سگ وبانگ آسمانی چند خروس... از شوق به هوا می پرم چون کودکیم وخوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است ...آری از شوق به هوا می پرم وخوب می دانم سالهاست که مرده ام                                  زنده یاد حسین پناهی...              

در اینجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب٬چندین حجره ٬در هر (حجره چندین مرد در زنجیر......

از این زنجیریان ٬یک تن ٬زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب  دشنه ئی کشته ست.

از این مردان ٬یکی ٬در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود

                                               را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است.

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز ٬بر راه رباخواری (نشسته اند

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.

در اینجا چار زندان است .

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره ٬

                                                                               (در هر حجره چندین مرد در زنجیر ....

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند.

در این زنجیریان هستند مردانی که رویایشان هر شب زنی در

                                                                                 (وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

من اما در زنان چیزی نمی یابم ٬گر آن همزاد را روزی نیابم

                                                                                 (ناگهان ٬خاموش٬....

                             من اما در دل کهسار رویاهای خود٬جز انعکاس سرد آهنگ صبور

                                                                            (این علفهای بیابانی که می رویند و می پوسند

                                                        (و می خشکند و می ریزند٬با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند ٬شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان٬

                                                        می گذشتم از تراز خاک سرد پست.....

                                                                            احمد شاملو

گاهی بخند.......

کودکم، گاهی بخند

گاهی که قلب پاکت در حسرت یک آرزو می تپد، گاهی که آرزوهایت، حرفهایت و دلتنگی هایت خریداری ندارد و گاهی که مرواریدهای اشک تو برای غمی سنگین از چشمهای دریایی ات جاری می شود... بخند

گاهی نه برای خود بلکه برای دل تنهای منی که در اوج داشتن هایم غرق بی کسیم... بخند

تقدیم به همه ی کودکان بی سرپناه ٬ کودکان کار ٬ فقر و فحشا و..... کودکانی که شاید  نیازمند یک نگاه محبت آمیز از جانب ما هستن. و متاسفانه خیلی از ما ها این نگاه٬ یعنی کوچکترین وظیفه مون در قبالشون رو از اونها دریغ می کنیم.... افسوس

 

روز پایان!

سلام. منتظر پستهای پایانی این وبلاگ باشید.

قلب ما کاروان سرایی قدیمی ست. ما نبودیم که این کاروان سرا بود. پی اش را ما نکندیم بنایش را ما بالا نبردیم ٬دیوارش را ما نچیدیم ٬ما که آمدیم ٬او ساخته و پرداخته بود و دیدیم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی ٬آویزان که روشن بود و می سوخت. از روغنی که نامش عشق بود. قلبمان کاروانسرایی قدیمی ست . ما اما صاحبش نیستیم. صاحب این کاروانسرا هم اوست. کلیدش را به ما نمی دهد ٬درها را خودش می بندد ٬خودش باز می کند ٬اختیار داری اش با اوست ٬اجازه ی همه چیز.

قلبمان کاروانسرایی قدیمی ست . همه می آیند و می روند و هیچ کسی نمی ماند . هیچ کس نمی تواند بماند. که مسافر خانه جای ماندن نیست . می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای ما نمی ماند . کاش قلبمان خانه بود . خانه ای کوچک کسی می آمد و مقیم می شد . می آمد و می ماند و زندگی می کرد . سالهای سال . شاید هر بار که مسافری می آید کاروانسرا را چراغانی می کنیم و روغن دانها را پر از قندیل عشق ٬هر بار دل می بندیم و هر بار فراموش می کنیم ٬که مسافر برای رفتن آمده است . نمی گذارد ٬نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود . بیرونش می برد ٬بیرونش می کند . ٬و من هر بار در کاروانسرای قلبمان می گریم . غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد ٬همه جا را برای خودش می خواهد ٬همه ی حجره ها را٬ خالیه خالی ٬ و روزی که هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود با صلابت و سنگین و سخت٬آن روز دیوار ها فرو خواهد ریخت٬و قندیل ها آتش خواهد گرفت و آن روز آن روز که او تنها مهمان مقیم ما باشد کاروانسرا ویران خواهد شد . آنروز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی ......

نفس هاي آخر....

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم

تا روز ها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گران بار شود

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا

که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار

راهی که باری در آن گام می گذارم

که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام ......

نامه ي آبراهام لينكلن به معلم پسرش

 

به پسرم درس بدهید . او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد اما به او بیامورزید که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 5 دلار بیابد.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.به او بگویید تعمق کند. به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که  می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سن و سال خوبی است.

 

جنگل وریشه

یکی از شاگردان مرشد پرسید : تمام استادان می گویند که گنج روح ، چیزی است که باید در تنهائی کشف شود.پس برای چه ما با همیم ؟

مرشد پاسخ داد : با همید چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست .جنگل رطوبت هوا را تامین می کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند.

شاگرد گفت : اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند ریشه است . و ریشه ی یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند .

مرشد در جواب گفت : جنگل همین است .هر درخت با درخت دیگر متفاوت است ، هر  درخت  ریشه ای مستقل دارد . راه آنانی که می خواهند به خدا برسند همین است :اتحاد برای یک هدف و همزمان آزاد گذاشتن هر یک اعضای گروه تا به شیوه ی خود تکامل یابد

شعر از : شل سیلور استاین
 
 
آرزوهایی که حرام شدند
 
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

بدرود

به باغ همسفران........

اجتماعی که معابرش همچون گورستان های کهنه پر از پیکرهای بی صداست قابل سکونت نیست.....

صدا کن مرا........

 صدای تو خوب است .صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست . که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم . بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است . و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد . و خاصیت عشق این است.

کسی نیست . بیا زندگی را بدزدیم ٬آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم . بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم . بیا زودتر چیزها را ببینیم .

ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام . بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن...

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم . من از طح سیمانی قرن می ترسم .

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد .

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از اصطحکاک فلزات .

اگر کاشف معدن صبح آمد ٬صدا کن مرا.

ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو٬بیدار خواهم شد .

و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من در خواب بودم ٬و افتاد.

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد .

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در  بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد .

چه علمی به موسیقی مثبت باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من٬مثل ایمانی از تابش استوا گرم

تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.....

این شعر زیبا از شاعر بزرگ کشورمون سهراب سپهری بود که یکی از شعرهایی ست که من واقعا دوستش دارم متن انگلیسی شعر رو هم آماده کرده بودم که براتون بزارم که به علت بعضی مسائل! ذوق نوشتنشو ندارم ببخشید. پاینده باشید