درددل

کنار دیوار ، بی هیچ دیواری!

روبروی پنجره یی ، بی هیچ پنجره ای !

برف وهم می بارد...

لبخند می زنم،

بی هیچ خاطره یی

قار، قار،قار ...آواز می خوانم

بی هیچ نارونی!

سردم می شود بی هیچ زمستانی !

کج ایستاده به زمین با حسرت شاخه،بی هیچ کلاغی!

سر می خورم وپتوی کهنه ی عبث را تا خرخره بالا می کشم !

ناقص می ماند در جذبه ٬بی هیچ جذبه یی!

درد دل ذهنم٬بی هیچ دلی ....

عیوبم را به همسایگان خود نسبت می دهم ٬

بی هیچ هم سایه ای

شعر خویش را می سراید

در تلخی دنیا.....

 

رفاقت2

راستی آن بود که نارتسیس خوب می دانست که بر رفیقش چه می گذرد . نه چشمانش بر زیبایی شکوفای او بسته بود و نه نیروی طبیعت نشان زندگی و غنای پر بارش بر او پوشیده بود. به هیچ روی معلمی نبود گه بخواهد روحی شعله ور و جوان را با صرف ونحو یونانی سیراب کند و عشقی پاک را با منطق پاسخ گوید. به عکس این نوجوان زرینه مو را زیاد دوست می داشت واین دلبستگی را برای خود خطری می شمرد. زیرا عاشقی برای او حالتی طبیعی نبود.معجزه بود. عشق ورزی برای او مجاز نبود او اجازه نداشت روا بدارد که این عشق ولو به لحظه ای رنگ شهوت اختیار کند  زیرا اگر گلدموند رویا پرداز بود و گمان می کرد که به زندگی رهبانی و ریاضت وجهدی مدام در راه روحانیت خوانده شده است نارتسیس به راستی به اختیار این راه ملزم بود . برای او عشق تنها به یک شکل وبه عالیترین کیفیت جایز بود. اما نارتسیس به مقدر بودن زندگی رهبانی برای گلدموند اعتقادی نداشت او روشن تر از هر کسی می توانست ضمیر انسان ها را بخواند وجایی که گلدموند در میان بود اعجاز عشق بر روشنی وصفای این بصیرت افزوده بود. در سیرت گلدموند باریک می شد وآن را به رغم تضادش با خود به روشنترین وجه درک می کرد . زیرا در آن جزئی ونیمه ی گمشده ی خود را باز می شناخت. اوضمیر گلدموند را در پوسته ایی سخت از اوهام وخطاهای تربیت و شنیده هایش از پدر همچون در زرهی محصور می دید و از دیرباز تمامی راز این زندگی را نوپا را که پیچیده هم نبود به حدس گشوده بود.تکلیف خود را روشن می دید وآن این بود که این راز را بر صاحبش بگشاید و او را از این پوسته ی سخت برهاند و طبیعت راستینش را به او باز ببخشد واین کاری بس دشوار بود وبزرگترین دشواریش آن بود که بیم آن می رفت که دوستش را در این راه از خود دور کند.

به کندی بسیار به هدف خود نزدیک می شد. ماهها گذشت وتماسی جدی وگفت وگویی ژرف میان آن دو میسر نشد . هر قدر که با وجود دلبستگی بسیار هم دور بودند پلی که آنها را به هم می پیوست پر تنش تر می بود. یکی بینا و دیگری نابینا در کنار هم راه می سپردند .و بی خبری نابینایی اش فقط برای خودش تسلایی بود.

نارتسیس نخستین شکاف رادر دیواری که دوستش را از او پوشیده می داشت به این سان گشود که در صدد پژوهش پیشامدی بر آمد که اول بار نوجوان منقلب را در لحظه درماندگی به سوی او کشانده بود.این پژوهش آسان تر از آن بود که خود گمان کرده بود . گلدموند از دیرباز احساس نیاز می کرد به این که به ماجرای آن شب اعتراف کند .اما جز پیر هیچ کس نبود که در او اعتماد کافی را برانگیزد و پیر کشیش اعتراف پذیر او نبود وچون نارتسیس در لحظه ای که به نظرش مساعد می نمود نخستین رویدادی را که آغاز پیوندشان بود به یاد دوستش آورد و به نرمی بر رازش انگشت نهاد. ....

سخن مرواریدی

همانا خدای سبحان یاد خود را روشنی دلها قرار داد تا گوش پس از شنوایی بشنود وچشم پس از کم نوری بنگرد وانسان پس از دشمنی رام گردد خداوند که نعمت های او گران قدر است در دوره های مختلف روزگار بندگانی داشت که با آنان در فکرشان زمزمه می کرد و به وسیله عقلهاشان با آنها سخن می گفت.نهج البلاغه ۲۲۲

فرشتگان درباره پروردگار خویش جهت وسوسه های شیطانی اختلاف نکرده و برخوردهای بد باهم نداشته وراه جدایی نگیرند. کینه ها و حسادت ها در دلشان راه نداشته وعوامل شک وتردید وخواهش های نفسانی آنها را از هم جدا نساخته و افکار گوناگون آنها را به تفرقه نکشانده است.

شیطان پست فطرت های مغرور را برای گمراه کردن مردم مرکب های رام قرار داد واز آنها لشکری برای هجوم به مردم ساخت و برای دزدیدن عقلها وداخل شدن در چشم ها وگوشهای شما آنان را سخنگوی خود برگزید.

هر نفسی مرگ را می چشد و شما را با بد و خوب عالم آزمایش می کنیم و به سوی ما باز می گردید.

۳۵ انبیا

آستانه

مرگ، چون آشنایی

که به بوی هزار عطر زندگی آغشته است ،

از دیوار سفید بیرون می آید

چشم در چشم کودک می ایستد...

سیب سرخ از دست کودک به زمین می افتد!

آری !برای حمل بار اضافه

باید به وجودمان واگن اضافه نصب کنیم!

واگنی از پس واگن وقطاری خواهیم ساخت !

به درازای انتهای بی انتهای ریل !

زنی خالی از عشق ،

برای تسکین درد استخوان پاهایش،

به گریه پناه می برد

وگربه برای گذشتن از آستانه درنگ می کند!

 

تنها

وقتی دیگر نبود من به بودنش نیاز مند شدم  

                                        وقتی که دیگر رفت به انتظار آمدنش نشستم

وقتی دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی که دیگر تمام شد من آغاز شدم

وچه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن.....

سلام دوستان عزیز عصر دوشنبه تون بخیر و خوشی امیدوارم ایام به کامتون باشه

ادامه هم پالگی و رفاقت را تو همون پستها نوشتم می توننین بخونین ولذت ببرید والبته مارو هم دعا کنید من تا یکشنبه  هفته آینده آپ نمیشم آخه دارم میرم خونمون

هم پالگی ها

بیهوده کیفهاشان را نکاوید

که در آن چیزی درخور نمی یابیید!کتاب کهنه یی به امانت و چند سکه ودو اسکناس مچاله

ته لاکی بی رنگ وچند دسمال سفید ...سه بار در هفته مسواک می زنند وچهار تا پنج بارگریه می کنند!به ندرت بلند بلند می خندند مسافران تورهای یک روزه !چنین به نظر می رسد که در بکارند عبورشان نیمکت ها کش می آیند !نیمکت ها کش می آیند !نیمکت های آتشین ...به طراحی تمبر های نامه اهمیت می دهند !حوصله را باید که نیاکان آنان کشف کرده باشد .همیشه از طرحی بزرگ حرف می زنند که هیچ وقت به عمل نمی رسد!

اگر دولت ها بگویند :اول مرغ به وجود آمده بعد تخم مرغ تظاهرات می کنند!مجمع والجزایر بیم ها و اظطراب هایند !تنها آنان می دانند کرت پیاز کی سیراب می شود.

داوطلبان شست وشوی گربه های چرک !زمزمه خوانان آبی ها .کوهستان ها!پنداری چترهاشان را برای باران به خصوصی خریده اند .

به خودکشی همان قدر فکر می کنند که به مادرانشان

بالش های خیس اشک باشکوه ترین عشق هاست ! انگار کن سالهاست باتو قهرند در اولین دیدار! تشخیص دوری ونزدیکیشان محال است !چشم بسته می شود آنها را از سرفه هاشان شناخت

فرجامشان در فرض قصه قتلی فجیع خواهد شد در سلام بیش از حد سرشان را تکان می دهند

بخار می کند پلیور رنگورو رفته شان در باران و در همه باران ها می شود به آسانی به سرشان کلاه گذاشت....

ادامه دارد

 کلاه شوخی یا کلاه خیانت ! فرقی نمی کند  برای ترسیدن همیشه دلیلی دارند وکم پیش می آید که چیزی را جا نگذارند

در خفا ناشیانه سیگار می کشند!عدالت را می شناسند اما عادل را نه ! ظلم را می شناسند ولی ظالم را نه !صد تکه می شود سنگ فسفری دلشان زیر نم نم نرم ریزبارش باران روان شناسی

روحشان با همه احساس برادر پنداری دارد زنانشان همه ی مردان را عشق می انگارند ومردانشان نیز همه ی زنان را ....

زنانی هستند عجیب که به شیشه می گویند شوشه . دفتر یادداشتشان دیدنی است پر از شعرها و جمله های کج ومعوج ونقاشی شتر وقلب برگ و گل خشک!

شکر عشق را می گویند واگر ببینندش برایش براستی می میرند. چون لبو سزخ می شوند با روپوش نو!!کت یا مانتو فرقی نمی کند !هنوز گذرنامه نگرفته اند وقطعا نمی دانند اداره گذرنامه کجاست!

اگر به عکس های سیاه وسفید کودکیشان نگاه کنی

خدا را به وضوح در چشمانشان خواهی دید !ته جیب هاشان محل رسوبات اصالت است !معتقد به تدوین تعاریف خدا نیستند

کشمش تمه ی بوده و ریزه های کشک زیرا می دانند تعاریف ها کوچکند ! دخترانشان مشکل دماغ و پسرانشان مشکل بزرگی گوش دارند !بر تشابهات چشم می بندند تا شقیقه شان دو شقه نشود آنان پرندگان تنها را همزاد خود می انگارند...

چشم به راه

چشم به راهت می نشینم... شایداز عابری که روزی از کوچه پس کوچه های قلبت عبور کرده یادی کنی

شاید از کبوتری که روزی از لبه پنجره نگاهت دانه ای برچیده سراغی بگیری

هنوز سردرگم روزهای بی توام

جمعه تلخ من

سلام امروزچنان خبری از خونه مادربزرگم بهم رسید که انگار تمام دنیا وهستی و نیستی ووجودم رو ازم گرفتن برادر بزرگوار که هیچ وقت به ما زنگ نمیزنه مگر اینکه یه امری داشته باشه با ما تماس گرفت وشروع به احوال پرسی کرد و ماهم با کمال تعجب حواب می دادیم  تا اینکه رفت سر اصل مطلب گفت من اردکانم و دایی محمد رضا تصادف کرده و ضربه مغزی شده ولی حالا حالش خوبه

وای خدایا این جملات از دهان مبارکش خارج نشده بود که دنیا رو سر ما خراب شد وزمین وزمان تار وسیاه

این دیگه چه مصیبتیه با خودم گفتم نکنه طوریش شده باشه و به من نمی گن چون داداشم به هیچ مناسبتی می خواد عقد خواهرش باشه یا عقد خودش از تهران و کارو بارو درسش دل نمی کنه بیاد اردکان حالا چی شده که رفته.... خلاصه نفهمیدیم چطوری گوشیو قطع کردیم .شماره دایی جان را گرفتیم شنیدم صدای قشنگ خودشه دوباره زندگی وبهم دادن نمی تونستم درست باهاش حرف بزنم چون هردومون بغض کرده بودیم . من با این داییم خیلی رفیقم از بچگی مثل خواهر برادر باهم بزرگ شدیم یه سال از خودم بزرگتره. حالا وسط حرفمون هم اتاقیم هم اومده گیر داده که چایی می خوای یا نه اینم مزاحم...

ترس من به خاطر اینه که از تصادف خاطره بدی داریم اون یکی دایی کوچولوم چهار پنج سال پیش تصادف کردو ضربه مغزی و دوهفته تو کما... . بعد از اون دیگه نتونست درس بخونه و زندگیش خراب شد

این روزا کلا روزای تلخی برای منه برام دعا کنید زندگیم درست بشه .مرسی

طوفان

من می شنوم .... آیا گناهکارم .می ترسم ....می ترسم از اینکه روزی عشق و ناکامی باهم بیامیزند .چگونه به چشم هایت بنگرم وبگویم هنوز دوستت دارم آیا باور خواهی کرد ؟آیا مرا با اینی که هستم خواهی پذیرفت؟من چگونه بازیچه قلب خویش شده ام ؟چگونه اسیر شدم ؟خدایامرا از این گرداب تلخ چراها رها کن! خدایا به او بگو که نگرانی در چشم هایم بی داد می کند. خدایا این درد واندوه تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد ؟خدایا به من بگو تا به کی باید پابرهنه برای اثبات هستی ام بروم به من بگو که اشتباه نمی کنم.....بگو که هیچ طوفانی در راه نیست......

 

راز

عقل بیهوده سر طرح معما دارد  بازی عشق مگر شایدو اما دارد؟

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت    سر سر بسته چرا این همه رسوا دارد

در خیال آمدیو آیینه ی قلب شکست     آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:   قطره ای قصد نشان دادن دریا داد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکندست      چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازی ست که تنها یه خدا باید گفت     چه سخن ها که خدا بامن تنها دارد

رفاقت

رفاقتی که میان نارتسیس وگلدموند آغاز شده بود شگفت انگیز بود وکمتر کسی را خوش آمد وگاه به نظر می رسید که آن دو خود نیز از آن خرسند نبودند. این دوستی برای نارتسیس که اهل اندیشه بود در آغاز دشوار می آمد. برای او همه چیز حتی عشق از مقوله ی معنی بود . او حق نداشت بی روادید خود به هیچ جاذبه ای تسلیم گردد .در این دوستی راهبری با خردمند بود ومدتی دراز تنها او بود که وسعت ومعنی وسرانجام این دوستی را با آگاهی باز شناخته بود .مدتی مدید در عرصه ی عشق تنها بود ومی دانست که رفیقش فقط زمانی از او خواهد بود که خود به شناخت این عشق هدایتش کرده باشد .گلدموند صادقانه گدازان بازیگوشانه وبی حساب خود را به زندگی تازه اش تسلیم کردو نارتسیس با دانندگی وآمادگی برای جوابگویی بار این سرنوشت مشترک را پذیرفت.

این دوستی در آغاز برای گلدموند رهایی وتشفی بود .دیدار وبوسه ی دخترکی زیبا نیاز نوزاد او را به عشق سخت برانگیخته ودر حال آن را به کیفیتی قاطع هراسنده و فروکوفته بود .زیرا او در اعماق وجود خود حس می کرد که آنچه تا آن زمان رویای زندگیش بوده آنچه به آن ایمان داشته وآنچه تقدیر ورسالت خود می دانسته سراسر با آن بوسه ی زیر پنجره و با نگاه آن چشمان سیاه از پایه به خطر افتاده است .پدرش زندگی رهبانی را بر او تکلیف کرده بود واو با تمام نوان واراده اش این تکلیف را پذیرفته بود وبا گداز تحسین سودای نورسیده ی شباب به سوی آرمانی پارسایانه وجسورانه وریاضت طلب روی آورده بود.    ادامه دارد

سپس در نخستین دیدار گذرا ،در نخستین دعوت زندگی از شهوات ،در نخستین ورود مهرآمیز زنانه بی چون وچرا دشمن جان وشیطان فریبکار خود را با احساس باز شناخته بود .حس کرده بود که زن دام خطرناک اوست واکنون سرنوشت راهی به سوی رهایی پیش پای او نهاد . اکنون در عین درماندگی عاجل این دوستی به پیشبازش می آمد واشتیاقش را گلستانی شکوفا وستایشش را محرابی نو فرا راه می آورد .اینجا اجازه داشت عشق بورزد .اجازه داشت بی ارتکاب گناه تسلیم شود وبه رفیقی ستوده وبزرگتر وخردمندتر دل بسپارد وشعله های جانسوز شهوت را به آتش شریف و پاک قربانگاه مبدل کندوآن را تعالی بخشد. اما گلدموند از همان نخستین بهار این دوستی با مشکلاتی عجیب وسردی های مرموز ونامنتظر وتکالیفی رماننده روبرو شد.

زیرا هرگز به گمانش نمی آمدکه دوستش را قطب مخالف وضد خویش تصور کند .گمان می کرد که اکسیر عشق و تسلیم خالصانه کافیست که دو نفر را یکی کند و تفاوت ها را بزداید وتضادها را با پیوند مهر به وحدت مبدل سازد. اما نارتسیس چه خشک و قاطع و استوار وتا چه پایه روشن ونرمی ناپذیر بود . به نظر می رسید که تسلیمی معصومانه وسیری به اتفاق وحق شناسانه در شهر دوستی برایش نا آشنا و نا مطلوب بود . گفتی گشت وگذار رویایی و راه های بی هدف و مقصد را نمی شناخت و روا نمی دانست. گرچه زمانی که گلدموند بیمار می نمود خود را نگران حال او نشان داده بود هرچند که او را در تمام مشکلات مدرسه و درس وبحث یاری می کرد وراهنمایی شفیق بود ونکات غامض کتب را بر او روشن می کرد  و در قلمرو دستور و منطق والهیات چشم اندازهای تازه پیش او می گشود اما هرگز به نظر نمی رسید که از رفیق خود خشنود وبا او یکدل باشد. حتی اغلب اوقات گفتی پوزخندش می زد و به جدش نمی گرفت. البته گلدموند حس می کرد که فقط صحبت فضل فروشی معلم بر شاگرد وسروری جویی ارشد بیشدان نیست.بلکه چیز دیگری در پشت این صورت ظاهر پنهان است. چیزی عمیق تر وشگرفتر اما از شناختن این چیز عاجز بود واین سبب دوستی آنها بیشتر موجب اندوه و سرگردانی او می شد

عشق

توان گفتن آن راز جاودانی نیست! تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست    

پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست        

ز دست عشق بجز خیر برنمی آید  وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

درخت ها به من آموختند :فاصله ای میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پر غبار من بنویس :بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 

                                  

فرقی نمیکنه

فرقی نمیکنه !

گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمیکنه /شب باشه یا روز /زمستون باشه یا تابستون/چای بخوری یا یه کوفت دیگه/ ضبط مسخرت این ور تلویزیون مسخرت باشه یا اون ورش/ یساری بخونه یا گروه پینگ فولاید/ پرده پنجره کشیده باشه یا نباشه /سیگار بکشی یا نکشی /دوستات پیشت باشن یا نباشن

خوشبوکننده ی هوا سرت رو به درد آورده باشه یا نیاورده باشه /جواب سلام صاحب خونه رو با لبخند بدی یا بی لبخند/ اجلاسیه ی سازمان ملل راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه یا نه افغانستان بدبخت باشه یا خوشبخت/ زنای افغانی زن باشن یا کابوس/سیگارت زر باشه یا مالبرو/تو رسانه ها و مطبوعات دیگران وبکوبی یا نکوبی /هرچه زور بزنی یادت بیاد یا یادت نیاد تیغ رو صورتت باشه یا صورتت زیر تیغ.... آره فرقی نمی کنه خواب باشی یا خواب نباشی /شاعر باشی یا کش/هنرمند باشی یا منرهند /پولت از پارو بالا بره یا پاروت از پول/ عاشق باشی یا کیف قاپ/ آواز بخونی یا گریه کنی عمد ایستاده باشی یا افقی و وارفته تلفن یه زنگ بزنه یا پنج زنگ /گوشی رو برداری یا برنداری/ شامت نون و پیازچه باشه یا پیازچه و نون /اصلا زنده باشی یا مرده/همین حالا چند ساعت دیگه امروز فردا /عوارض اتوبان /زمستون های بی برف برف های بی کلاغ /کلاغ های بی  چنار /شاعرهای بی شعر /سکته ی دوم /اضطراب /وقتی تو تلویزیون بعضی پروژه ها مثل تخته ی آوازی یه کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته/ لیست اسامی مرده هایی که می شناختم و نمی شناختم /حالا یا هرگز /لیست قشون آقا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد/ لیست وحشت های استالین /لیست خوابهای سربازهای عیال وار / آره فرقی نمی کنه .... خب داره دیرم می شه باید برم در که بسته شد دیگه فرقی نداره  فاصلت با من صد متره یا صد قرن /وقتی نمی بینمت چشمام باشن یا نباشن /وقتی نیستی دیگه برام هیچی با هیچی فرق نمی کنه/ شعرم شعر باشه یا معر / آره این جوریه که اون جوری می شه نی نی  مگه نه!    مرحوم حسین پناهی / نوشته شده برای تک سوار قلبم

سلامی به بوی خوش آشنایی

دوباره سلام. شاید بعضی ها منو یادشون باشه .وبلاگ قبلی من به دلیل بعضی مسائل حذف شد وبلاگ جالبوقشنگی بود چون توش از علاقم زیاد گفته بودم نمیدونم از چیش بگم ولی خودم عاشقش بودم ولی باید می رفت چون حضرت علی فرمودن بگذارید وبگذرید ببینیدو دل نبندید چشم بیاندازید ودل بسازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

چه ربطی داشت نمیدونم حالا یه حدیثی بود که ازش خوشم میومدو نوشتم تا شما هم استفاده کنید.ولی خداییش دنیای عجیب غریبیه به هیچ چیز و هیچ کس نمیشه دل بست اون که یه وبلاگ بود و وجود خارجی نداشت. باید از انسانها هم دل کند ورفت . خدایا سه دردم دادی یک جا غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره داره امان از غم یار وغم یار وغم یار. خدای من رفتم تو فیلم هندی....

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست خوش به آن نغمه که مردم بسپارند به یاد شب بر شما خوش