سلام امروزچنان خبری از خونه مادربزرگم بهم رسید که انگار تمام دنیا وهستی و نیستی ووجودم رو ازم گرفتن برادر بزرگوار که هیچ وقت به ما زنگ نمیزنه مگر اینکه یه امری داشته باشه با ما تماس گرفت وشروع به احوال پرسی کرد و ماهم با کمال تعجب حواب می دادیم  تا اینکه رفت سر اصل مطلب گفت من اردکانم و دایی محمد رضا تصادف کرده و ضربه مغزی شده ولی حالا حالش خوبه

وای خدایا این جملات از دهان مبارکش خارج نشده بود که دنیا رو سر ما خراب شد وزمین وزمان تار وسیاه

این دیگه چه مصیبتیه با خودم گفتم نکنه طوریش شده باشه و به من نمی گن چون داداشم به هیچ مناسبتی می خواد عقد خواهرش باشه یا عقد خودش از تهران و کارو بارو درسش دل نمی کنه بیاد اردکان حالا چی شده که رفته.... خلاصه نفهمیدیم چطوری گوشیو قطع کردیم .شماره دایی جان را گرفتیم شنیدم صدای قشنگ خودشه دوباره زندگی وبهم دادن نمی تونستم درست باهاش حرف بزنم چون هردومون بغض کرده بودیم . من با این داییم خیلی رفیقم از بچگی مثل خواهر برادر باهم بزرگ شدیم یه سال از خودم بزرگتره. حالا وسط حرفمون هم اتاقیم هم اومده گیر داده که چایی می خوای یا نه اینم مزاحم...

ترس من به خاطر اینه که از تصادف خاطره بدی داریم اون یکی دایی کوچولوم چهار پنج سال پیش تصادف کردو ضربه مغزی و دوهفته تو کما... . بعد از اون دیگه نتونست درس بخونه و زندگیش خراب شد

این روزا کلا روزای تلخی برای منه برام دعا کنید زندگیم درست بشه .مرسی