جمعه تلخ من
وای خدایا این جملات از دهان مبارکش خارج نشده بود که دنیا رو سر ما خراب شد وزمین وزمان تار وسیاه
این دیگه چه مصیبتیه با خودم گفتم نکنه طوریش شده باشه و به من نمی گن چون داداشم به هیچ مناسبتی می خواد عقد خواهرش باشه یا عقد خودش از تهران و کارو بارو درسش دل نمی کنه بیاد اردکان حالا چی شده که رفته.... خلاصه نفهمیدیم چطوری گوشیو قطع کردیم .شماره دایی جان را گرفتیم شنیدم صدای قشنگ خودشه دوباره زندگی وبهم دادن نمی تونستم درست باهاش حرف بزنم چون هردومون بغض کرده بودیم . من با این داییم خیلی رفیقم از بچگی مثل خواهر برادر باهم بزرگ شدیم یه سال از خودم بزرگتره. حالا وسط حرفمون هم اتاقیم هم اومده گیر داده که چایی می خوای یا نه اینم مزاحم...
ترس من به خاطر اینه که از تصادف خاطره بدی داریم اون یکی دایی کوچولوم چهار پنج سال پیش تصادف کردو ضربه مغزی و دوهفته تو کما... . بعد از اون دیگه نتونست درس بخونه و زندگیش خراب شد
این روزا کلا روزای تلخی برای منه برام دعا کنید زندگیم درست بشه .مرسی