انالله وانا علیه راجعون

بدین وسیله نهایت تاثر و تاسفمان را از رجعت جان سوز و جان گداز

 عالم بزرگ ٬آزاد مرد آزاد اندیش و حامی حقوق ملت مجاهد کبیر

حضرت آیت الله العظمی منتظری که نان را به دیانت نفروخت را به

 تمامی آزادمردان و مسلمانان واقعی علی الخصوص به بیت آن

حضرت و عالمان دین و مقلدین آن بزرگوار صمیمانه تسلیت عرض

نموده و بدخواهان بدانند که نام و مسلک ایشان همیشه زنده است

 و نام و یاد افراد چون ایشان هیچ گاه از ذهن آزادگان پاک نخواهد

شد.

جمعی از مقلدین و دانشجویان دانشگاه اصفهان 

جملات افلاطونی....!

سلام. کم کم داریم به ایام امتحانات نزدیک میشیم ما هم مثل بقیه دوستان باید بشینیم سر درس و مشق و حساب و هندسه.... این آخرین پسته تا بعد از امتحانات یعنی حوالی ۲۰دی یا شاید هم بعدتر...البته گاهی به نت سر میزنم تا وبلاگ عزیزانم و ببینم ولی .... پیشاپیش شب یلدا٬ میلاد حضرت مسیح  ٬سال نو میلادی رو تبریک میگم و البته ایام تاسوعا و عاشورا رو بر همه ی مسلمانان تسلیت عرض می کنم. خب بریم سر اصل مطلب.

  • ما همیشه صداهای بلند رو می شنویم٬پررنگ ها رو می بینیم٬سخت ها رو می خواهیم٬ولی غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند٬بی رنگ می مانند و بی صدا می روند.
  • هرگاه بنده ای مرا بخواند آنچنان به سخن او گوش می سپارم که گویی بنده ای جز او ندارم ولی شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من.
  • هرکسی درس مخصوص به خود را می گیرد.ما می توانیم به سه طریق واکنش نشان دهیم:زندگی من مجموعه ای از درسهایی است که به آن نیاز دارم ٬درسهایی با نظم و ترتیب تمام در زندگی ام روی می دهد٬(این سالمترین برخورد است و حداکثر آرامش ذهن را تامین می کند). زندگی یک مسابقه بخت آزمایی است اما من از هر اتفاقی که در زندگی روی می دهد نهایت استفاده را می برم(این دومین انتخاب خوب است و کیفیت متوسطی را به زندگی می بخشد)چرا همیشه همه ی بلا ها سر من می آید؟(این طرز برخورد نهایت ناکامی و بدبختی را تضمین می کند).ما در زندگی مرتبا با درسهای تازه ای روبرو می شویم و تا زمانی که درسی را یاد نگیریم مجبور به گذراندن دوباره آن هستیم.آندرو میتوز
  • کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد ؟ آنچه که امروز شماراست٬یک روز به دیگری سپرده  شود. پس امروز به دست خویش عطا کنید ٬باشد که شهد گوارای سخاوت ٬نصیب شما گردد نه مرده ریگی وارثانتان.جبران خلیل جبران
  • ایمان و باور ما در ابتدای هر مسولیت دشواری تنها عاملی است که موفقیت نهایی مان را تضمین می کند.وقتی انتظار بهترین پیشامد را دارید نیروی مغناطیسی از مغزتان خارج می شودکه بهترین ها را جذب می کند . اگر انتظار بدترین ها را داشته باشید از مغز قدرت دافعه ای رها می کنید که سبب می شود بهترین ها از شما بگریزد حیرت انگیز است.ویلیام جیمز
  • از مردمانی که خدایشان در آسمانهاست بترس.
  • اگر کسی  در این پرسشها خوب بنگرد خواهد دید همه ی آنها دارای روان و نیرو هستند . یک آوای زیبا می تواند شما را از خود بی خود کند . رنگی ویژه می تواند شما را آرام و یا به خشم در آورد و یا پدیده های بی جانی همچون نامه و جامه و....به صد زبان با شما گفت و گو می کنند٬همه آنها در حال سرودن آواز خوش دمادم زندگی اند.ارد بزرگ
  • باری زرتشت در مردم نگریست و حیران بود . سپس چنین گفت:انسان بندی ست بسته میان حیوان و ابر انسان.بندی بر فراز مغاکی٬فرارفتنی ست پر خطر ٬در راه بودنی پر خطر٬واپس نگریستنی پرخطر٬لرزیدن و درنگی پر خطر.
  • اگر به عمق اعتقادات نفوذ کنیم ٬در خواهیم یافت که تمام ارزش ها بی پایه و و عقل ناتوان است .هر اعتقاد به صحت و درستی هر چیز ضرورتا نادرست است. چون جهان حقیقی وجود ندارد ٬والاترین ارزش ها خودشان را نابود می کنند و هدفی در کار نیست٬چرا که هیچ وقت پاسخی نمی یابند. نیچه
  • وارونگی آدمیان و جانوران در پویایی اندیشه و دانش است٬ولی آدمی هر دم می تواند به رفتار و خوی بسیار بربرگونه دست یابد و دست به هر بزهی بزند که پلیدترین جانوران هم در بایسته ترین هنگامه از انجام آن می پرهیزند. ارد بزرگ
  • خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شهوت٬حیوانات را شهوت داد ٬بدون عقل و انسان را شهوت داد با عقل ٬هر انسانی که عقلش به شهوتش غلبه کند از فرشتگان بهتر است و هر انسانی که شهوتش بر عقلش غلبه کند بدتر از حیوان است.

درود و صد بدرود و التماس دعا از شما خوبان....

 

 

     

 

 

 

 

 

سال 2012.....

 

آيا مي دانيد تا به حال بالغ بر 90 درصد پيش بيني هاي

 نستراداموس درست از آب در آمده؟

ايا ميدانيد انقلاب اسلامي ايران يكي از پيشگويهاي

 نستر داموس بوده است؟؟

مي دانيد جنگ جهاني دوم توسط نستر داموس پيش بيني شده بود ؟!!

آيا مي دانيد نستر داموس نزديك به 500 سال پيش

جنگ بين ايران و عراق را پيش بيني كرده بود ؟!!!

آيا مي دانيد حادثه 11 سپتامبر نيز از پيشگوييهاي داموس است؟

 

آيا مي دانيد نستر داموس پيش بيني جنگ جهاني سوم را كرده است ؟؟

مي دانيد نستر داموس  سال 2012 را پايان  دنيا مي داند ؟؟!!

آيا 2012 پايان دنياست .

 

بيشتر پيشگويي هاي نسترا داموس تا كنون درست درآمده

آيا آخرين پيشگويي او در مورد پايان دنيا نيز درست خواهد بود ؟

 

عجيب ترين پيش گويي دنيا!!

رهبري رستاحيز جهاني بي شك از ايران خواهد بود

پيش از ظهور منجي در ايران حكومت اسلامي برقرار شده است

 و از اين كشور انقلابي جهاني تدوين و تدارك ديده مي شود

 و همان گونه كه نستراداموس نيز به طور صريح پيشگويي كرده

 بوده رهبري رستاخيز جهاني بي شك از ايران خواهد بود:
 

شب هنگام در آسمان تيره

مشعلي رو به خاموشي ديده خواهد شد

در مركز شهر رن، جنگ و خشكسالي روي خواهد داد

كمك متحدين اروپائي خيلي دير خواهد رسيد

پرشيا (ايران) يورش خواهد آورد

و ماگدونيا را به محاصره خود در خواهد آورد.

ايران و جنگ جهاني سوم

او را يكي از دو قطب جنگ جهاني سوم

 معرفي مي كند كه در آن زمان منجي ظهور خواهد كرد:

 

رهبر پاريس

اسپانياي بزرگ را، اشغال خواهد كرد

كشتي هاي بزرگ جنگي

در برابر محمدي ها

كه از پارتيا(ايران) و مديا (سرزمين شام) برخاسته اند خواهند ايستاد


آن ابر مرد، سيكلاد(اروپا) را فتح خواهد كرد

و آنگاه انتظاري بس طولاني

در بنادر يونان و تركيه حكم فرما خواهد شد.

 

حمله ايران به اسرائيل

 

در ميدان هاي نبرد در ماد(ايران) و عربستان و ارمنستان

دو سپاه بزرگ سه بار گرد هم مي آيند

و در نزديكي سواحل روز ارس

خانواده سليمان بزرگ از هم پاشيده مي شود.

نوستراداموس ايران را از جمله عوامل دخيل در بروز

 و وقوع جنگ جهاني سوم به شما مي آورد.

شب در آسمان

مشعلي رو به خاموشي

ديده خواهد شد

در مركز رن

جنگ و خشكسالي روي خواهد داد

كمك خيلي دير مي رسد

پرشيا (ايران) حمله خواهد كرد

و ماگدونيا را به محاصره در خواهد آورد

مشعلي رو به خاموشي ديده خواهد شد

در مركز شهر رن، جنگ و خشكسالي روي خواهد داد

كمك متحدين اروپائي خيلي دير خواهد رسيد

پرشيا (ايران) يورش خواهد آورد

و ماگدونيا را به محاصره خود در خواهد آورد.

شما نظر بدین

نصیحت...


مادری شب عروسی دخترش را طلبید و ده سفارش به او نمود . و او گفت دخترم بدان که
از زندگی که به آن خو گرفته ای جدا می شوی و به خانه ای می روی که با آن بیگانه
هستی و با رفیقی همنشین می شوی که با او انس نداشته ای این ده دستور را از من بشنو
و به آن عمل کن تا خوشبخت شوی:


۱. با قناعت زندگی نیکی با همسرت تشکیل بده .


۲.در شنیدن سخن همسر و اطاعت از او کوشا باش.


۳. با چشمی پر مهر و متواضعانه به شوهرت نگاه کن.


۴.نظافت و خودآرایی را فراموش نکن.


۵ .اموال شوهرت را حفظ کن و بدان که حفظ اموال با اندازه صرف کردن و حفظ اعتدال
میسر می شود.


۶ .احترام بستگان شوهرت را نگه دار و بدان که  این کار  را می توانی
با سرپنجه تدبیر و هوشیاری انجام دهی.


۷. غذای شوهرت را به موقع فراهم کن و در کیفیت خوب چرا که گرسنگی از عوامل بروز
ناملایمات وخشم است.


۸.هنگام استراحت شوهرت سکوت و آرامش را رعایت کن زیرا آشفته نمودن در خواب مایه
خشم است.


۹.راز های او را برای کسی فاش مکن زیرا در صورت افشای راز از
نیرنگ او در امان نخواهی بود.

۱۰.از او اطاعت کن زیرا سرکشی از از
خواسته مشروع او انباشته شدن کینه را به همراه
دارد.

آنگاه مادر به وی گفت:دخترم اگر این سفارش های مرا انجام دهی به طور قطع عواطف شوهرت را به سوی خود جلب کرده و زمینه های موفقیت و حلاوت وشیرینی زندگی را با همسرت پدید می آوری.

مبادا برای فراهم آوردن لذت کسانی که طعم تربیت الهی را نچشیده اند خود را به گرداب روابط نامشروع در اندازید . سخت مواظب باشید

کیا می خوان برن خواستگاری؟

اغلب دختران و پسران در جامعه‌ي امروزي، موفق شده‌اند که به اعتمادبه‌نفس و اتکا به خويش دست‌يابند، در مجامع عمومي حضور يابند، تحصيل کنند، و در ارتباط با جنس مخالف در محيط‌هاي شغلي، فرهنگي، خريد، سفر و... انفعالي عمل ننمايند. اما همين دختران و پسران جوان که در محيط‌هاي اجتماعي اين‌چنين توانا عمل مي‌کنند، هنگامي‌که پاي خواستگاری و ازدواج و صحبت آن به ميان مي‌آيد، در استرس و فشار قرارگرفته و تنش حاصل از اين امر مهم، بر اعصاب و فيزيولوژي و روان آنان تأثيرهاي منفي به‌جاي مي‌گذارد تا جايي که خيلي از گفتني‌ها، ناگفته باقي‌مي‌ماند و خيلي از بررسي‌ها انجام نمي‌شود و درنتيجه اگر ازدواج سرنگيرد، تجربه و اندوخته‌ي مثبتي از اين گذران وقت، حاصل نمي‌گردد و اگر هم خداي ناکرده، سرانجام آن به زندگي مشترک منتهي شد که واي بر هر زوجي که عدم شفاف‌سازي‌هاي لازم، آنان را در برابر عمل انجام‌شده‌اي قراردهد که اين خود، شروع داستان غم‌انگيزي است و سرآغاز مشکل‌هاي شديد روحي و لطمه‌هاي عاطفي يک نسل را پايه‌ريزي مي‌نهد.

اولين نمايي که يک فرد از خود مي‌دهد، تصويري است که او از خود دارد، ببينيد آيا اين تصوير را مي‌پسنديد؟

به‌صورت کلي از خود، گذشته و حال خويش صحبت کنيد و از همسر احتمالي خود نيز تقاضا کنيد که به‌طور متقابل از خود بگويد. (به جزئيات نپردازيد) آيا ميان گذشته و حال او تغييري مثبت مشاهده مي‌کنيد و آيا اين تصوير با آن‌چه شما از او در ذهن داريد و از همسر آينده‌تان انتظار داريد، مطابقت دارد؟

 از او سؤال کنيد که هدفش از ازدواج چيست؟

ازدواج، يک تعامل چندجانبه است و هدف فردي را جوابگو نيست. اگر مرد يا زني فقط براي فرار از تنهايي، امرار معاش و يا نياز جنسي و... به ازدواج تن دهد، در راه پرخطري گام نهاده است. او به‌طور دقيق بايد بداند که همسرش، دوست او نيست و فراتر از يک دوست و يا يک حمايت‌کننده‌ي مالي در زندگي‌اش ارزش دارد.

مسؤوليت‌پذيري او را بسنجيد:

مي‌توانيد با سؤال‌هايي در ارتباط با خانواده و يا دوستان و همکارانش و اين‌که در چه مواقعي با آنان بيش‌تر ارتباط دارد (شادي يا غم) آگاه شويد که او نسبت به کساني که دوست‌شان دارد تا چه حد احساس مسؤوليت مي‌کند و در مواقع اضطراري، اولويت‌ها را براي خود درنظر مي‌گيرد يا عزيزانش؟ اين سؤال را از خود نيز بپرسيد.

پنجره‌ي نگاه او را نسبت به جامعه و اطرافيانش ارزيابي نماييد. آناني که از سرنوشت گله دارند، درحقيقت از خود گله‌مندند و نمي‌توانند نسبت به اطرافيان خويش، خوش‌بين باشند.

اعتماد او را به جامعه و اطرافيانش بررسي کنيد:

شک، بدبيني و بي‌اعتمادي، پايه‌هاي لرزاني را در زندگي زناشويي بنيان مي‌نهند. ديدگاه خوش‌بين و اميدوارانه به آينده، زيربنايي براي تلاش مداوم است.

هماهنگي‌‌هاي سليقه‌اي همديگر را مقايسه کنيد:

زندگي مشترک، نياز به همکاري، هم‌فکري و همدلي دارد که در صورت درک متقابل، امکان‌پذير مي‌باشد. براي اين هم‌آوايي، بهتر است که به‌صورت نسبي، سليقه‌هايتان در يک راستا باشد. پس سليقه‌هاي خود را بازگو و نظرهاي او را جويا شويد.

درباره‌ي کساني که براي شما و او مهم‌اند، با يکديگر صحبت کنيد:

اگر در آغاز زندگي مشترک، اهميتي را که براي خانواده و دوستان خود به نسبت اولويت قائليد مطرح کنيد، در طول زندگي از روابط صميمانه‌ي او با گروهي از افراد نخواهيد رنجيد. حد و حدود اين اهميت را سؤال کنيد و درباره‌ي خود نيز اولويت‌هاي‌تان را مطرح کنيد.

خواستگاري

از وضعيت اقتصادي همسر احتمالي‌تان آگاه شويد:

از مهم‌ترين موارد مشکل‌زا در روابط زوج‌ها، عدم شناخت کافي از وضعيت مالي يکديگر مي‌باشد. مهم اين است که از هم‌اکنون بدانيد که در آينده، خود را بايد در چه سطح اقتصادي قراردهيد تا قصری خیالی براي خود تصور نکنيد. در رابطه با اين گزينه، به‌گونه‌اي شفاف گفت‌وگو کنيد. مهم اين است که وضعيت مالي همسر شما اکنون در چه سطحي است نه در آينده.

 نظر او را در ارتباط با تشريک مساعي جويا شويد:

اگر کسي که با او ازدواج مي‌کنيد، ديدگاهي افقي به شما داشته باشد و از بالا به شما نگاه نکند، از شما در کارهايش مشورت خواهد گرفت و شما در شادي‌ها و مشکل‌هاي يکديگر سهيم مي‌شويد و نسبت به نظرهاي همديگر جبهه‌گيري نمي‌کنيد.

 حريم‌شناسي و احترام را در رفتار او جست‌وجو نماييد:

احترام زوج‌ها در زندگي براي يکديگر و عدم حرمت‌شکني، مانع کدورت‌هاي کوچک خواهد شد. آجرهاي بي‌احترامي را اگر به سمت يکديگر نشانه‌‌ بگيريد، پس از مدتي خانه‌اي وسيع از کينه و دلسردي ساخته خواهد شد. بايد پذيرفت که هر انساني، منحصربه‌فرد است و حريم خود را دارد. از او دامنه‌ي اعتدال حرمت را براي همسرش سؤال کنيد و خود نيز در اين مورد نظر دهيد.

نظر او را در مورد پيشرفت و رشد در طول زندگي سؤال کنيد:

همسران مي‌بايستي بستر نرم و مناسبي براي رشد و پيشرفت روزافزون يکديگر باشند تا به موازات يکديگر تعالي يابند و راکد نمانند. گاه لازم است که يکي از زوج‌ها به ادامه‌ي تحصيل، يادگيري هنر و يا زندگي در شهري دورافتاده بپردازد، همراهي در اين مواقع، ضروري است.

خواسته‌هاي موردنظر خود را بدون شرم، بازگو کنيد:

اگر ازدواج در اين مقطع سرنگيرد، بهتر از اين است که در مرحله‌هاي بعدي، وقتي هزينه‌هاي عاطفي و اقتصادي بسياري براي آن انجام شد، به‌هم بخورد. ملاک‌ها، ارزش‌ها، خواسته‌ها، توقع‌ها و تفکرهاي خود را بدون شرم بيان کنيد تا تصميم شما از روي منطق باشد و زندگي‌تان را با کسي سهيم شويد که بر شما بيفزايد نه اين‌که از داشته‌هاي‌تان بکاهد.

 گاهنامه ی کانون پیوندهای آسمانی

محرم ما

سلام بر دوستان عزیزم

قبل شروع :امروز صبح زود حوالی ساعت ۸داشتم در حال خواب و بیداری در سرمای وحشتناک این شهر به سمت دانشکده دور افتاده خودمون می رفتم و کاملا در حال و هوای خودم بودم که یک دفعه یک سگ سیاه بزرگ جلوم ظاهر شد  ما هم مثل جن زده ها شروع کردیم به دویدن حالا بدو کی بدو....خلاصه حسابی خواب از سرمون پرید. این دانشگاه مملو از سگهای جور واجور و رنگی و پاکوتاه وپا بلنده. خداوند به ما صبر عطا کنه.

خب بریم سر اصل مطلب.همون طور که کم کم بوش میاد داریم به ایام محرم وصفر و عزاداری ها نزدیک میشیم. و شهرهای کشور عزیزمون رنگ وروی عزاداری و مشکی پوشی به خودش می گیره. در مورد محرم دو تا مساله برای من وجود داره که امیدوارم با خوندن مسائل مطرح شده به خصوص مساله دوم مهر بی دینی و زندیق بودن به پیشانی بنده نخوره بلکه با دیدی نو بهش نگاه کنید.

۱. در دور وزمانه جدید و ماشین تبار مردم ما فرصت کمتری رو برای باهم بودن و سرگرمی های دسته جمعی دارن. و همیشه منتظر بهانه ایی هستند تا این کمبود ها رو جبران کنند و رونق و تغییری در زندگیشون به وجود بیارن . همین طور می بینیم که اکثر مردم برای این روزها لحظه شماری می کنن . حداقل به عنوان یک نمونه کوچیک در خوابگاه خودمون بچه ها دور هم جمع می شن از مراسم هایی که تو شهرشون برگزار میشه میگن و خلاصه حسابی ذوق دارن.... خب در اینجا این سوال مطرح میشه که آیا امام حسین برای سرگرم کردن مردمان هزار سال بعد از خودش قیام کرد؟ اکثر ما هدف اصلی قیام امام حسین ع را از یاد بردیم. نمیدونیم که اون امام عزیز برای چی برای کی و به چه مقصودی قیام کرد. !!

شهر ما هم مثل همه ی شهرهای دیگه کشورمون ایام محرم حال و هوای دیگه ایی داره شب حوالی ساعت ۶:۳۰-۷ دختر پسرها با زیبا ترین آرایششون و شیکترین و بدترین پوششون (در مورد دختر خانوم ها)به خیابون میان و به بهانه ی عزاداری تا نیمه های شب همچنان در خیابون ها هستند...جدیدا هم آهنگ های عزاداری سبک جدیدی مد شده که جوون های به اصطلاح متجدد با صدای بلندتو ماشین میزارند و در خیابون ها با رژه جلب توجه می کنند . دقت کنید این طبیعت جوون هاست که دنبال وسیله ایی برای جلب توجه اند ولی٬

 کجا؟ به چه نامی؟ و برای چه هدفی؟  بازار مداحی و پول چاپی هم که در این دوران الا ماشاء الله داغ داغه. فقط کافیه مجلس گرم کن خوبی باشی و هر مصیبتی که دلت می خواد از هرجایی در بیاری و مردم و به یاد بدهکاریاشون بندازی .... این از مساله اول.

و اما مساله دوم که حساس تر و قابل تامل تره: ببینید یکی از دلایلی که کشور عزیزمون روند رشد و پیشرفتش نسبت به دیگر کشورها کنده اینه که مردم عزیز ما بیشتر وقت و زمانشون رو در تاریخ سیر می کنند . ما دو ماه از سال  سیاه می پوشیم ٬به اصطلاح خودمون عزادار میشیم تمام زندگیمون رنگ و روی سیاه و به خودش میگیره٬چقدر هزینه می کنیم و به دید روانشناسانه کلی انرژی منفی به خودمون و دیگران منتقل میکنیم که اثراتش سالیان سال به جا میمونه برای چی؟ برای یک واقعه ایی که هزار سال پیش اتفاق افتاده که هیچ سند درستی هم برای صحت و درستی دقیق اون وجود نداره و هر کسی به سلیقه ی خودش داستانی سر هم کرده و به وسیله مردم ساده لوح نسل به نسل منتقل و به واقعیت تبدیل شده. من زیاد روایت ها و حکایت های کربلا رو بلد نیستم ولی میدونم که هر سالی که می گذره مراجع تقلید و بزرگان دین هم در مورد این حکایت ها بیشتر شک می کنند و این رو به مردم هم گوشزد می کنند ولی کو گوش شنوا....ببینید من نمیگم که اصلا چنین مراسم هایی نباشه یا اصلا عزاداری صورت نگیره ولی میگم که به جای اینکه اینهمه وقت و انرژی و هزینه رو به کار ببربم برای واقعه ی تاریخی که شک برانگیزه می تونیم اینهمه امکانات رو در جهت دیگه ایی و برای هدف خدا پسندانه دیگه ایی صرف کنیم تا کشورمون و پیش ببریم . ما با این کارهامون فقط از ارزش این واقعه کم می کنیم و اونو به وسیله ی مسخرگی تبدیل می کنیم. به طور مثال . مداح های اهل بیبت قضیه طفلان مسلم رو با چنان آب وتاب تعریف می کنند و مردم رو به گریه می ندازند ولی همین مردم می دونن که در همین زمان حال سال ۱۳۸۸چه طفلان مسلم هایی در کشور وجود داره که بجای گریه کردن به دست یاری و کمکشون امید دارن؟بهتر نیست بجای به کار بردن این همه هزینه و امکانات کمی در جهت بهبود هزاران واقعه صدها بار بدتر از واقعه ی عاشورا قدم برداریم . روی سخن من به مسولان و بزرگان این کشور به ظاهر اسلامیه. فکر می کنید خود امام حسین و یاران بزرگوارش خود حضرت زینب آیا راضی به این اصرافها  و کارها هستند؟ دوستان عزیز امیدوارم از نوشته ی من دلگیر نشید و در موردش فکر کنید ببینید ما در جامعه  خودمون چه نقشی داریم در چه جایگاهی هستیم؟ بودیم و خواهیم بود. راستی می بینیم که آقای سید دوباره وبلاگشون رو حذف کردند. حیف شد داستانکهای زیبایی داشتند

موفق باشید و سربلند...

زیبا نوشته ها

زیبا نوشته ی۱.

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد.پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد ٬منتها او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود ٬دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد . عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه ای با بچه تنها بماند . دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد ودر را بست. لای در کمی باز مانده بود و پدر مادر کنجکاو می توانستد او را ببینند ٬دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد و صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد ٬نی نی کوچولو جون ٬به من بگو خدا چه جوریه من داره یادم میره!!

زیبا نوشته ۲.

شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد .... چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید....شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد ....باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد شیشه پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست ٬عابری خنده کنان می آمد..... تکه ای از آن را برمی داشت مرحمی بر دل تنگم می شد .....اما امشب دیدم .... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید ....از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره کمتر است؟ دل من سخت شکست ولی هیچ کسی هیچ نگفت و نپرسید! چرا؟

زیبا نوشته ۳.

افتاده اگر به خاک دیدی از شاخه جدا شقایقی را٬یا در دل موج سهمناکی طوفان  بشکسته قایقی را٬ای عشق مرا نکرده باور . آن لحظه مرا به خاطر آور ٬گر صبح بهار جای شبنم بر گونه گل تگرگ دیدی٬یا صید به خون کشیده ای را افتاده به دام مرگ دیدی.

ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور ٬هر صبح پس از نیایش حق من از ته دل دعات کردم ٬در قصر بلور کهکشان ها فریاد زنان صدات کردم ٬ای عشق مرا نکرده باور یک لحظه مرا به خاطر آور ....

ودر آخر می خوام به عزیزم و بهترین هدیه خداوند به من بگم که همیشه دوستت دارم بی آنکه در رکود نشستنت باشم

لحظه ای در عشقم  شک نکن که من بی تو یک شعر نیمه تمامم یک نوشته ی پر از غلط یک انسان بی روح 

درضمن من اصلا درسو بیشتر از تو دوست ندارم مطمئن باش. دیگه هم از این فکرها نکن

شیطان

دیروز شیطان را دیدم . درحوالی میدان ٬بساطش را پهن کرده بود ٬فریب می فروخت .مردم دورش جمع شده بودند هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود .غرور٬حرص٬دروغ٬خیانت٬تهمت٬جاه طلبی و قدرت . هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ایی از قلبشان را می دادند بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان را می دادند وبعضی آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند می داد. حالم را بهم می زد . دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید وگفت :من کاری با کسی ندارم . فقط گوشه ای بساط پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم آنوقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی تو زیرکی و مومن! زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه اند به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم می آمد حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادات افتاد که لابلای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان آن را برداشتم وتوی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم :بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد بگذار یک بار هم او فریب بخورد . به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادات را باز کردم .... توی آن جز غرور چیزی نبود . جعبه عبادات از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .دستم را روی قلبم گذاشتم ٬نبود.... فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم . تمام راه را لعنتش کردم ٬تمام راه را خدا خدا کردم می خواستم  یقه ی نامردش را بگیرم عبادت دروغی را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان که رسیدم شیطان نبود آن وقت نشستم و های های گریه کردم . از ته دل ٬اشکهایم که تمام شد ٬بلند شدم تا بی دلی را با خودم ببرم که صدایی شنیدم صدای قلبم بود....پس همانجا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم . به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

درها را ببند ٬پنجره ها را هم ٬پرده ها را بکش ٬درز ها را بگیر . روزنه ها را هم. او همیشه آنجا ایستاده است. آن طرف خیابان روبروی خانه ات . تو را می یابد . می روی می آیی. می خوابی و بیدار میشوی. او چشم از تو بر نمی دارد کمین کرده است و منتظر است. منتظر یک لحظه ٬یک فرصت٬تا این در باز بماند و این پنجره نیمه بسته .منتظر است. منتظر یک روزن ٬یک رخنه ٬یک سوراخ می خواهد تند و گستاخ و بی محابا داخل شود و پیش از آنکه بفهمی و با خبر شوی ٬پیش از آنکه کاری کنی جستی بزند و مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد و پایش را دور کمرت.می خواهد سوارت شود و آنقدر کوچکت کند آنقدر مچاله که توی مشت او جا شوی . آن وقت تو را توی جیبش می گذارد و می رود این همه یآرزوی اوست . آرزوی شیطان....

یار شفیق...

یک بار نقاش جوانی از یک نقاش بزرگ پاریسی تقاضای راهنمایی کرد.

و او اینطور گفت:ای جوان ٬اگر می خواهی نقاش شوی فراموش نکن که خوردن در درجه اول اهمیت است در درجه دوم هضم آن مهم است ببین اندرونت منظم کار می کند و سوم اینکه یک یار و شفیق خوب داشته باش ....

سلام میگن دیروز تو دانشگاه یه تریبون آزاد ترتیب داده بودند من حوصله شو نداشتم نموندم

امروز تو دانشگاه همه ازش حرف میزدن چپیا صورتشونو سبز کرده بودن و با راستیا مذاکره میکردن

خیلی عجیب بوده که حراست اجازشو داده بوده . ولی تدابیر شدید امنیتی دیده بودن که نمیزاشتن یه

مگس!بدون کارت دانشجویی وارد دانشگاه بشه .. خلاصه جالب بوده که از دانشکده زبان شعر

یاردبستانی و گذاشته بودن و بسیجیا بلند می خوندن و سبزا نگاشون می کردن!....

امروز هم نمیدونیم چه خبر بود که اتوبوس اتوبوس بچه دبستانیا رو می آوردن تو دانشگاه

ما که از بس سخنان گوش نواز استادا رو گوش کرده بودیم یک راست بعد از تموم شدن کلاسها به خوابگاه رفتیم

و فکر کنم یه سه چهار ساعتی خوابیدیم فارغ از هر مرده باد وزنده باد گفتنی!!! البته بابت موضوعی

بسی قلبمون شکسته بود .... آخر هفته ی خوبی رو در کنار خانوادتون  داشته باشید

کابوس پشت سر مانده...

آنچه که از نظر می گذراندید داستانی است که شارمین میمندی نژاد موسس جمعیت امداد دانشجویی امام علی ع د رمجله گل یخ که برای همین جمعیت است به نگارش در آورده و خود در مورد این داستان اینگونه می گوید:آنچه که می نویسم برایم به شدت واقعی است و آن را با تمام وجودم لمس کرده ام آری من تمام عشقم را در پشت سر جا گذاشتم وگذشتم . قطره قطره اشکهایم را به پای این قصه ریخته ام...... www.sosapoverty.org

یک شلوار پسرانه پوشیده بود و پی پدرش می دوید . سر و وضعش با موهای کوتاه و شلوار مشکی پارچه ایی خط دارش بیشتر به جاهل ها می زد تا دختر بچه ایی هشت ساله .پدرش یال دانگ و دراز و بی قواره با کفشهایی گشاد و پاره جلوتر از او خودش را می کشید .کمی گیج از خماری ونئشگی بود .از روزی که مادر بچه به تنگ آمدو از خانه این مرد معتاد فرار کرد .دوسالی می گذرد .مادر خواست که دختر بچه را از پدر بگیرد ٬اما نتوانست و دختر بچه پیش پدرش ماند ٬حقیقتش دختر بچه پدر را بیش از مادرش دوست داشت و پدر نیز با تمام اینکه هروئین غیرتش را برده بود ٬ولی عاشقانه دخترش را می پرستید.اعتیاد کشنده از زمانی آغاز شده بود که از کار بیکار شدو دیگر کسی به او منبت سفارش نمی داد ٬کاری که پدر دختر بچه در آن تبحر داشت.همه ی بازار رفته بودند سراغ منبت های ارزان قیمت چینی فقط هم همین نبود ٬بیکاری به علاوه زن عصبی و بی عاطفه و سردمزاج ٬دلیل دیگری برای رو آوردن مرد به اعتیاد بود .خصوصا وقتی که پایش شکست و خانه نشین شد و جز غر ولند همسر و فحش وبد وبیراه چیزی نصیبش نشد . این بود که مونسش شد تریاک و بعد هم هروئین ٬آن هم ,وقتي كه دخترش تازه زبان باز كرده بود و شيرينيش ،نوشداروي پدر بعد از مرگ سهراب غيرت شده بود. عادت اعتياد عبث وبي حوصله و گيج وآس وپاس در خيابان ها در حالي كه دختر بچه در پيش مي دويد .تنها دل خوشي بچه پدر بود كه در نهايت اين دويدن ها در شب سرد او را در آغوش مي گيرد و هردو بر روي كارتن مقوايي در زير انبوهي از نايلون ها وپتو پاره اي بخواب مي روند .

يك روز پدر تصميم گرفت كه با پولي كه از گدايي و صدقه جمع كرده بود برود به روستاي مادريش شايد فرجي شود.به همراه دخترش راه افتادند و رفتندبه ترمينال اتوبوس راني ...بليطي خريدند و منتظر ساعت حركت شدند . پدر زانويش را به بغل گرفت و نشست . دختر بچه هم در كنار او بر روي زمين نشسته و با تكه گچي كه پيدا كرده بود بر روي زمين دختر بچه اي با موهاي دم موشي مي كشيد.

پدر رفت و تكه ساندويچي از پيرزني كه حواسش نبود كف رفت و آمد به سراغ دخترش، ساندويچ را به او داد و خودش با علاقه نشست و خوردن دختر بچه را نگاه كرد و با دست ،ناخودآگاه موهاي دخترك را از پيشانيش كنار زد و او را بوسيد. نزديك عصر بود كه راننده اتوبوس آمد ومسافر ها را صدا زد . ناگهان عده ي زيادي از گوشه و كنار ترمينال به سمت اتوبوس هجوم آوردند .پدر هم ار جايش جست و دست دخترش را كشيد و به سمت اتوبوس دويدند و به ازدحام در مقابل اتوبوس رسيدند.پدر دست دخترش را محكم چسبيده بود و در آن شلوغي همه را هل مي داد تا خودش و بچه اش سوار اتوبوس شوند . همين كه به پاي اتوبوس رسيدند،پدر ناگهان يادش آمد كه خودش را براي مسير طولاني اين سفر نساخته و ممكن است بين راه خماري بزند.پس بليط را نشان داد و دختر را سوار اتوبوس كرد و خودش به سمت دست شويي هاي ترمينال دويد . به توالت كه رسيد متوجه شلوغي بيش از حد آن شد ،شروع كرد به قسم دادن كساني كه در صف ايستاده بودند تا نوبتشان را به او بدهند. بلاخره كسي راضي شد كه در مقابل التماس هايش نوبتش را به او بدهد به سرعت وارد توالت شد شير آب را بر روي آفتابه باز كرد تا صدايش حواس ديگران را از آنچه در توالت مي گذرد پرت كند از زير لباسش وسايل ساختن را در آورد و شروع كرد و سوزني را كه چند بار مصرف كرده بود پر كرد و رگ گرفت و زد تو رگ . در همين حين صداي دخترش را شنيد كه از پشت در او را صدا مي زند بيرون آمد تشري به سر بچه كشيد كه چرا از اتوبوس پياده شده و به توالت مردانه آمده . دست دختر بچه را گرفت و به سمت اتوبوس دويدند. هنگام بيرون آمدن از توالت ٬پدر نگاهي را احساس كرد كه به روي دختربچه سرتا پا سر مي خورد و پايين مي آید .برگشت تا صاحب نگاه را بشناسد ٬ولی او بعد از نظر بازی به سرعت رفته بود.پدر خدر ونئشه به صفی که قصد سوار شدن بر اتوبوس را داشتند زد و بی آنکه متوجه دخترش باشد ٬در صف فرو شد و از هر کسی جلو زد و خودش را به ابتدای صف رساند و سوار شد و نزدیک پنجره بی خیال نشست. دختر بچه به تقلا برای سوار شدن افتاده بود اما مسافران بچه را هل می دادند . پدر خود را به صندلی رساند ونشست و سر به شیشه سرد چسباند و به بیرون خیره شد بلاخره دخترک بابا کنان موفق شد خود را به پاگرد اتوبوس برساند . شاگرد راننده فکر کرد که دختر بچه گدایی ست که به خاطر گدایی کردن می خواهد سوار اتوبوس شود و مانع گردید دختر بچه به شاگرد راننده پدر خود را نشان دادپدر دست برد و در جیب بلیط دخترک را بیرون آورد تا به شاگرد راننده نشان دهد اما بلیط را که در دست گرفت آن را دوباره مچاله کرد و در ته جیبش چپاند و از سر نئشگی شروع به خندیدن بی دلیل و بی جائی کرد و بی تفاوت به دخترش که با تشر راننده پیاده می شد ٬خندید و همچنان که عقل از سرش پریده بود با خنده ای مریض سر بر شیشه سرد پنجره گذاشت و دخترش را که میان موج شلوغ مردم از اتوبوس دور می شد نگاه کرد . اتوبوس راه افتاد و آرام از محوطه ترمینال بیرون آمد . دختر بچه به دنبال اتوبوس دوید ٬اتوبوس که سرعت گرفت دختر به گریه افتاده بود و بابا بابا جیغ می زد و در پی اش می دوید کیلومتر ها اتوبوس از شهر دور شده بود و پدر همان طور که سر تب دارش را بر شیشه سرد گذاشته بود بی دلیل می خندید خنده ایی که ساعت ها بعد به گریستنی سخت تبدیل شد....

پدر که نئشگی از سرش پریده بود با اولین اتوبوس از دهات به شهر برگشت تا دخترش را پیدا کند . تمام راه دلش شور می زد و هر از چندگاهی در ماتمی سخت می گریست و خود را لعنت می کرد که چرا فرزندش را تنها گذاشته .....   به ترمینال رسید بادی همه ی کاغذها را به هوا بلند کرد پدر نام فرزندش را فریاد می کرد اما هیچ پاسخی نمی شنید...

با همان شلوار مشکی راه راه پسرانه بر تخت فلزی و رنگ و رو رفته ایی که تنها که تنها با پتوی کهنه سربازی پوشیده شده بود ٬در اتاق توالت شور ترمینال با نگاهی مسخ و خیره به دور دست ها افتاده بود پدر با نشانی هایی که داده بود او را بلاخره یافته بود.....

پدر هرچه بالای سر دخترش داد زد و اشک ریخت و نام او را فریاد زد وگونه هایش را بوسید . نتوانست او را از خیرگی بیرون آورد . چهره ی زخمی دختر بچه و لباس پاره اش می رسان که در این ترمینال آنچه نباید اتفاق می افتاد افتاده .... پدر پاره های لباس و تن زخمی دخترش را می بوسید و با اشک می شست و از درک لحظه های سخت فرزندش که در این ترمینال کشیده و یا در تمام زندگی به زجه افتاد و فریاد زد:خدایا بچه مو برگردون !اعتیادمو می زارم کنار . پدر خوبی براش می شم فقط برش گردون....

از آن روز توالت شور ترمینال تا سالها مهمان هایی در اتاق خود داشت بچه ای خیره به سقف و بی هیچ حرفی چسبیده به تخت آهنی زوار در رفته اش شده بود و مردی که هر روز صبح از جگر فریاد می کشید و از گریستن ٬کف از دهان بیرون می آورد و تنها در دیوانگی تمام خدا را قسم می داد تا بچه اش را به او برگرداند .....

 به امید اینکه دوستان عزیزم این داستان را با تامل مطالعه کنند و همیشه به یاد کودکان بی گناهی که اسیر دست تقدیر هستند باشند و درجهت کمک به آنها گامی هرچند کوچک را بردارند

آمین ٬در پناه حق ...

 

اندیشه آدمی...

سلام بر دوستان عزیزم

فکر می کنم این آخرین پست تا هفته ی آینده ست. از هر دوستی که به این وبلاگ سر میزنه خواهش مندم نظرشو برام بزاره چون خیلی مهمه

تنها چیزی که دنیا را از اختلاف عقاید ٬رنجها٬تصادمها و جنگها پر می کند اندیشه آدمی ست.اندیشه آدمی ٬اندیشه جوان و پرجنب و جوش و خروش و ظالم آدمی که هنوز در مرحله ناپختگی و شتابزدگی ست. که هنوز از مرحله آگاهی و نزدیکی به پروردگار خیلی فاصله دارد! این اندیشه آدمی ست که تناقضات را می آفریند !نامهایی جعل می کند ٬چیزهایی را زشت و چیزهایی را زیبا ٬چیزهایی را بد می نامد. بخشی از زندگی عشق و بخشی مرگ نام می گیرد.

اندیشه آدمی عجب نارس ٬نادان و خنده دار است. یکی از اختراعاتش زمان است. یک اختراع محیلانه یک وسیله ظریف برای خود آزاری باز هم شدیدتر و پیچیده کردن و مشکل نمودن دنیا٬ زیرا پس از اختراع آن بود که انسان بوسیله زمان ٬فقط زمان ٬این اختراع احمقانه از همه ی آن چیزهایی که آرزو می کرد گسست! این برایش یک اتکا و یک چوبدست مخصوص شد . که در صورت تمایل به آزادی می بایست رهایش می کرد . این نهر عالمگیر اشکال٬اشکالی که جان گرفتن و جان دادنشان به دست پروردگار بود همان طور جریان داشت. انسان افرادی را می بیند که به مقابله با جریان آب برخاسته اند ٬افرادی که در مقابل اضطراب ها ی ترسناک جبهه گرفته و برای خودشان تولید عذابهای وحشتناک نموده بودند و همچنین قهرمانان ٬جنایتکاران٬دیوانگان٬متفکرین٬عشاق ٬راهبه هایی را می بیند که دیگران نیز مثل خود او به آسانی وسرعت . کاملا تسلیم هوا وهوس و رضایت نفس بودند و به این طرف و آن طرف کشیده می شدند.مثل خودش قرین رحمت بودند . از آواز مشمولین رحمت و از شیون بی انتهای زجری که محرومین از رحمت می کشیدند طاقی شفاف از صدا بر روی هر دو نهر زده شده بود . دنیا کلیسایی شده بود لبریز از آهنگ و در میان این طاق شفاف خداوند که خود مظهر نور است٬چون ستاره ای روشن که به علت نور محض بودن نادیدنی بود حضور داشت.

همه عالم گروه گروه آوازخوانان به ستایش او برخاسته بودند وطنین صدایشان می غرید و در فضا در نوسان بود. از میان این نهر ٬قهرمانان ٬متفکرین و پیامبران سر بیرون کردند.یکی از آنها فریاد زد:دست نگه دارید ٬این راه خدا ورفتن به راه او رفتن به آرامش است . و بسیاری به دنبال او به راه افتادند.یکی دیگر ندا داد که طریق پروردگار به جنگ وستیز منتهی می شود . یکی او را نور ٬دیگری شب٬یکی پدر و یکی مادر خواند. هر کسی به طریقی حمد او بجای آورد٬یکی به عنوان آرامش ٬یکی به عنوان حرکت ٬یکی آتش ٬یکی مایه ی آتش٬ یکی داور ٬یکی تسلی بخش ٬یکی هستی بخش٬ یکی نیست کننده ٬یکی به عنوان بخشنده و یکی به عنوان انتقام گیرنده. خود پروردگار هیچ نامی بر خویش ننهاد.او فقط می خواست صدایش کنند . دوستش داشته باشند نفرینش کنند از او نفرت داشته باشند و پرستشش کنند. زیرا معبد او و زندگی او در همین آرزوهای گوناگون آوازه خوانان دنیاست.....

عید آمد و عید آمد

سلامی به زیبایی گلهای بهاری

به قداست عشق و به پاکی قلب من و تو

ما پیروزی آشکاری برایت پیش آوردیم تا خدا گناه گذشته و آینده ی تو را بیامرزد و نعمت را بر تو تمام و به راه راست هدایت کند و خدا یاورت باشد یاوری پیروز مندانه . اوست که بر دلهای مومنان آرامش فرستاد تا ایمانشان را بیفزاید که سپاه آسمان ها و زمین از آن خداست و خدا دانای فرزانه است. سوره ی فتح ۱-۴

یادم میاد عید قربان سال پیش دانشگاهی سالی که با هزاران اضطراب سختی و غم برام گذشت اتفاقی این آیات نورانی به دستم رسید (حالا قضیه اش بماند) ولی اون لحظه ایی که این آیات رو می خوندم فقط گریه می کردم خیلی انرژی بخش بود یعنی تو اون شرایط تمام دنیا  رو به من دادن . حالا یعنی عید قربان سال ۸۸باز به طور اتفاقی بین وسایلم این یادگاری رو پیدا کردم و دوباره با خوندنش انرژی گرفتم.

عزیزانم باز هم می گم قدر خانواده و جمع صمیمی که در اون هست رو بدونید وتا می تونید ازش استفاده کنید  من اینو زیاد تکرار می کنم چون ناشکری های زیادی در این مورد دیدم . من حدود۴ساله که دیگه به معنای واقعی و مثل قبل با خانوادم نیستم و واقعا دارم حسرت روزهای باهم بودن رو می خورم .

این عید بزرگ و فرخنده رو به همه ی مسلمانان چه در ایران و چه در خارج از کشور تبریک میگم و امیدوارم روزی مثل ابراهیم که اسماعیل نفسشو در برابر خالقش خواست قربانی کنه ما هم این نفس اماره و سرکش رو در پیشگاه حضرت حق قربانی کنیم و در عوضش چیزهای با ارزش تری رو به دست بیاریم.

دورتر ...

این جا

حوالی خوشه ی گندم از داس افتاده ای ٬

من بودم که می خواندم !

با تک بال پوسیده ام!

دورتر...

این جا

پشت نه صدایی دیگر

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید!

روزی که نه صدا اهمیت دارد و نه روز!

 

کتیبه ی با ارزش وجود تو....

قلبت کتیبه ای ست باستانی ! از هزاره ای دور ٬سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند . الفبای قومی ناشناخته را شاید... وتو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند را بخوانی . قرن ها پشت قرن می گذرد و غبار ها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا٬کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد  کسی که رمز الفبای منسوخ را بلد است ٬کسی که می تواند از شکل های در هم و برهم ٬ واژه کشف کند از واژه های بی معنا منشور و قانون بکشد.گشودن رمز ها رنج است و کسی برای رمز گشایی این کتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد. کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ٬ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد . اما چرا٬ همیشه کسانی هستند ٬دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی ٬کتیبه ی قلبت را می دزدند بی آن که بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه ی قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است ٬او سهام دار موزه ی آتش است . و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد . پیش از آنکه قلبت را بدزدند٬پیش از آنکه دلت را به سرقت برند ٬ کاری بکن آن قلم تراش نازک ایمان را بردار . که باید هر شب و هر روز بروبی و بزدایی و بکاوی .

شاید روزی معنای این حروف را بفهمی . حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند . و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و کاو و در کشف این لوح می برد . زیرا این لوح همان لوح محفوظ است همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.  

تولدت مبارک

سلام دوستان عزیز و ارجمندم

دیروز تولد استاد بزرگ همه ی ما در عرصه علم وادب دکتر علی شریعتی بود .

این روز مبارک رو گرچه دیر شده ولی باز به خانواده عزیز دکتر و همه هم میهنان و پیروان خط ایشون تبریک می گم. امیدوارم کتاب های این استاد عزیز رو بخرین و نهایت استفاده رو ازشون ببرین.

دنیا را بد ساخته اند

هر که تو را دوست دارد تو دوستش نداری

هر که را تو دوست داری او تو را دوست ندارد

و هرکه تو را دوست دارد و تو هم او را دوست داری به رسم و آیین روزگار

هرگز به هم نمی رسید

و این رنج است. (دکتر شریعتی)