زیبا نوشته ی۱.

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد.پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد ٬منتها او هیچ نشانه ای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود ٬دست بردار هم نبود و هر روز که می گذشت بیشتر اصرار می کرد . عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه ای با بچه تنها بماند . دختر کوچولو با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد ودر را بست. لای در کمی باز مانده بود و پدر مادر کنجکاو می توانستد او را ببینند ٬دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد و صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد ٬نی نی کوچولو جون ٬به من بگو خدا چه جوریه من داره یادم میره!!

زیبا نوشته ۲.

شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد .... چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید....شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد ....باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد شیشه پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست ٬عابری خنده کنان می آمد..... تکه ای از آن را برمی داشت مرحمی بر دل تنگم می شد .....اما امشب دیدم .... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید ....از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره کمتر است؟ دل من سخت شکست ولی هیچ کسی هیچ نگفت و نپرسید! چرا؟

زیبا نوشته ۳.

افتاده اگر به خاک دیدی از شاخه جدا شقایقی را٬یا در دل موج سهمناکی طوفان  بشکسته قایقی را٬ای عشق مرا نکرده باور . آن لحظه مرا به خاطر آور ٬گر صبح بهار جای شبنم بر گونه گل تگرگ دیدی٬یا صید به خون کشیده ای را افتاده به دام مرگ دیدی.

ای عشق مرا نکرده باور آن لحظه مرا به خاطر آور ٬هر صبح پس از نیایش حق من از ته دل دعات کردم ٬در قصر بلور کهکشان ها فریاد زنان صدات کردم ٬ای عشق مرا نکرده باور یک لحظه مرا به خاطر آور ....

ودر آخر می خوام به عزیزم و بهترین هدیه خداوند به من بگم که همیشه دوستت دارم بی آنکه در رکود نشستنت باشم

لحظه ای در عشقم  شک نکن که من بی تو یک شعر نیمه تمامم یک نوشته ی پر از غلط یک انسان بی روح 

درضمن من اصلا درسو بیشتر از تو دوست ندارم مطمئن باش. دیگه هم از این فکرها نکن