تا درودی دیگر بدرود
تا یک مدت به اینترنت دسترسی ندارم لطفا سعی شود نظرات در رابطه با پست باشد وگرنه مجبوریم در وبلاگ را تخته کنیم و به فیس بووک برویم!!!
| |
تا یک مدت به اینترنت دسترسی ندارم لطفا سعی شود نظرات در رابطه با پست باشد وگرنه مجبوریم در وبلاگ را تخته کنیم و به فیس بووک برویم!!!
| |
طبیعت گیلان
شب است ماه می رقصد ٬ستاره نقره می پاشد
شقایق بوسه می خواهد ز لبهای هوش آمیز زنبقها
نه دست گرم بی خوابی ز دستم پنجه می ساید
نه بادی در کویر خشک قلبم را می پوید
خدایا خالقا بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشت را نمی بینند
من اما دیده ام نامرد مردانی که از خون و پی مردان عالم کاخ می سازند
بیا بنگر بهشت و کاخ نامردان دوران را
تو می گفتی اگر انسان دچار دیو شهوت شد
اگر اهریمن شهوت بر او حکم فرما شد
من او را بر صلیب خشم خود مصلوب خواهم کرد
من اما دیده ام چشمان شهوت بار فرزندی که بر اندام عریان مادر دزدانه
می لغزید
تفو بر خشم و بر قولت
اگر مردانگی این ست به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم
خدا لفظی ست بی معنا
خدا موجی ست بی دریا
خدای من شراب کهنه ی خون رنگ می باشد
خدای من حشیش و چرت و بنگ و یاک می باشد ....
دوستان بابت این شعر منو ببخشید ولی گاهی در بعضی سختی ها و مشاهده ی بعضی ظلم ها آدم نا خودآگاه کفر میگه خداوند مارو ببخشه.![]()
و آرزوی من این ست.....
همان طوری که می دانید آرزو داشتم تا بشریت امروزی را در برابر زندگی عظیم و عمیق طبیعت قرار دهم و از این طریق موجب دوستی بین این دو گردم . می خواستم به انسان ها بیاموزم تا به نبض زمین گوش فرا دهند و در زندگی جهانی شرکت جویند و در هیاهوی این زندگی کوچک فراموش نکنند که ما مثل خدایان خالق خود نیستیم بلکه بچه هایی هستیم متعلق به زمین و کل هستی. من می خواستم به یادشان آورم که مانند آواز شعرا و همچون رویاهایمان در شبها ،رودها ،ابرهای شناور و طوفان های غرنده سمبل و بر افرازنده آرزوهای ما هستند که بالهایشان بین آسمان و زمین گسترده است و خاطرنشان کنم که هدف نهاییشان اعلام حقانیت مطلق حقوق همه اشیاء و پدیده ها ی موجود چه در زندگی و چه در ابدیت است و بدین شکل هر موجودی در عمق وجودش به این حق متقاعد گردد. و بتواند بدون ترس در آغوش ابدیت در خسبد. اما تمام آن چیزهای بد و ناسالم و فاسد را که ما با خود حمل می کنیم ناقص چنین اندیشه ای ست و به مرگ اعتقاد دارند.
من همچنین مشتاقم تا به انسان ها بیاموزم که درجست و جوی چشمه های لذت و رودهای زندگی از طریق عشقی برادرانه به طبیعت ،باشند . می خواهم هنر دیدن، راه رفتن ،لذت بردن و چشیدن شادی های روزانه را به آنها موعظه کنم. می خواهم برای کوهها ،دریاها و جزایر سرسبز ممکن سازم تا پیامشان را از طریق زبان پر قدرت و محسور کننده شان انتقال دهند. و این زندگی را که دارای اشکال بینهایت مختلف است و شکوفه های همه روزه آن تا مجاور خانه و شهر شما را به زیر عطر خویش کشیده است در دیده بنمایم.من می خواهم آدم ها را متوجه سازم که این شرم آورست که ما در مورد جنگهای خارجی ،مد،شایعات بی اساس بیشتر بدانیم تا بهاری که نیروی حیات بخشش را به خارج شهرمان می گسترد،به رودهایی که از زیر پلهایمان می گذرد ،به جنگلها و چمنزارهای محبوبی که قطارهایمان از میانشان عبور می کنند . مشتاقم تا به دیگران از رشته های طلایی لذت بخش و فراموش نشدنی که بر من این آدم تنها و سودائی ،تابیده است بگویم و اضافه کنم شما که شاید خوشحالتر وشادتر از من هستید به یقین به کشفیاتی با لذتهای عمیقتر ی از این جهان فائق خواهید آمد. بالاتر از همه من می خواهم سر عشق فرخنده ایی را در قلب شما بکارم . من امیدوارم که به شما بیاموزم که نسبت به هر موجود زنده ایی برادری واقعی باشید و آنچنان مهربان که نیازی به ترس ازمرگ یا رنج نداشته باشید و هنگامی که آنها همچون برادر یا خواهری موقر آمدند ،به آنها خوش آمد بگویید.

طبیعت گلستان
قبل نوشت ۱. داشتم از خوابگاه میومدم بیرون که یه گربه ی ناز پرید جلوم . کیف کردم
گربه ها هم پی بردن که من عاشقشونم. تو محوطه خوابگاه ما پر از گربه ست که اکثرشون سیاه یکدست هستن.یه چیز دیگه از دور میومدم که یه اطلاعاتی رو دیدم که وقتی منو دید دستشو برد تو کتش یک لحظه قلبم وایساد گفتم الان می خواد ترورم کنه نیست من شخصیت مهمیم!!![]()
قبل نوشت ۲. دوستان نگران نباشید امروز صبح گوشیم زنگ خورد . که برادرم بود
آهنگ زنگمو که اوپرای مسه رو فراموش کرده بودم وقتی داشت زنگ می خورد با خودم می گفتم این آهنگ چقدر شبیه زنگ گوشی منه !!!! وقتی جواب دادم داداشم گفت پس چرا گوشی رو بر نمیداری! بعدشم شروع کرد به حرف زدن ما هم طبق معمول فقط شنونده بودیم فقط یه خبر بهش دادم که دستگیرشدگان تظاهرات روز عاشورا رو احتمالش هست اعدام کنن
اونم گفت میدونستم!
قبل نوشت۳. امروز برای مشاوره انتخاب واحد ترم بعد رفتم پیش مسول آموزش گروه که ایشون تا تونستن متلک بار ما کردن... چون بنده سر قضیه انتخابات با ایشون زیاد بحث می کردم آخه تو گروه ما همه ی اساتید طرفدار جنبش آزادی خواه سبز هستن فقط ایشونه که ....
قبل نوشته۴.دستگیره ی در اتاق م اکه به قول یکی از بچه های اتاق که مشاوره می خونه تحت تاثیر هوش هیجانی ساکنان قرار گرفته و حسابی باهاش کشتی گرفتن کنده شده ....
حالا نمی تونیم درو ببندیم چون اگه ببندیم دیگه باز نمیشه...!!!
قبل نوشته۵ همون طور که گفتم پستهای سیاسی اجتماعیمو میزارم واسه وقتی که برو بچ امتحاناشون تموم بشه اونوقته که...
این پست رو اول اختصاص داده بودم به معرفی شهرهام (تهران.اصفهان.یزد)ولی متاسفانه هیچ کدوم از عکسها باز نمی شد پس مجبورشدم تغییرش بدم
این شعر از سهراب تقدیم به شما.... به خاطر اعدام احتمالی خواهر و برادرانم بسیار غمگینم
نوری به زمین فرود آمد :
دو جا پا بر شن های بیابان دیدم
از کجا آمده بود ؟
به کجا می رفت ؟
تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
ناگهان جا پا ها به راه افتادند.
روشنی همراهشان می خزید. جا پا ها گم شدند خود را از روبرو تماشا کردم :گودالی از مرگ پر شده بود
و من در مرده ی خود به راه افتادم. صدای پایم را از راه دوری می شنیدم ٬شاید از بیابانی می گذشتم .
انتظاری گم شده با من بود . ناگهان نوری در مرده ام فرو آمد
و من در اضطرابی زنده شدم:
دو جا پا هستیم را پر کرد . از کجا آمده بود؟
به کجا می رفت ؟ تنها دو جاپا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
فردا برایتان شعری عاشقانه خواهم نوشت......
عاشق اینم که ساعتها زیر باران بایستم به تنهایی....
پی نوشت۱. اگه کسی تو دنیا پیدا بشه که با من صادق باشه حاضرم تمام زندگی و هستی و نیستیم رو بهش بدم . ولی افسوس....
پی نوشت۲. چندتا کتاب جدید از هرمان هسه که نخوندمشون از کتابخونه دانشگاه گرفتم میدونید که خوندنشون برام از همه چیز واجب تره پس شبانه روز مشغولم....
پی نوشت ۳. انسان ها موجودات عجیبی هستن من که از دیدن بعضی شخصیتها شگفت زده میشم
پی نوشت۴. روزهاست که گوشیم زنگ نخورده.... چه بهتر!![]()
پی نوشت۵.می خواستم یه مطلب سیاسی بزارم ولی منصرف شدم....
پی نوشت۶. چون خیلی ها فکر می کردن بنده پسر هستم تصویر کنار وبلاگ رو عوض کردم!
پی نوشت ۷.نظرخواهی برای این پست غیرفعال می باشد لطفا به پست قبلی مراجعه کنید . ![]()
قبل نوشت۱.سلام دوستان عزیزم. من امروز خیلی خوشحالم می دونید چرا چون قطعی شد که اسفند ماه عازم مکه هستم خدای خوبم ازت متشکرم.![]()
قبل نوشت۲. امتحان ها رو خوب دادم البته هنوز نتایجش نیومده تا ببینیم نظر اساتید چیه.
آخرین امتحانم شنبه ست التماس دعااز شما خوبان.![]()
قبل نوشت ۳. دوست خوبم یکی مثل خودم که مدتیه وبلاگشو حذف کرده ولی هنوز لطف داره و به ما سرکی میزنه گفته که فردا میره بندر عباس امیدوارم بهش خوش بگذره و سو غاتی ما فراموش نشه![]()
![]()
اما وای که بستن درها و و گرفتن روزن ها کافی نیست . زیرا او زیرکی کهنسال است. هزار اسم دارد و هزاران نقاب ،هر اسمی را که بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت . شیطان دشوار می شود و دشوارتر
آن وقت که در می زند و لبخند ،آن وقت که به زور نمی آید. آراسته و موجه می آید . با لباس دوست ،با نقاب عشق دست هایش از شعبده است و چشم هایش از جادو.... به رنگ تو در می آید و آن می کند که تو خواهی زشت را زیبا و بدت را خوب جلوه می دهد . تحسینت می کند و تعریفت و تو آرام آرام غرور را مزه مزه می کنی!و این آغاز فرو پاشی ست. پرده را کنار می زنم هنوز آنجا ایستاده . طناب های وسوسه در دستش است .....
خدایا ،خدایا،خدایا شمشیری از عشق می خواهم و جوشنی از ایمان . می خواهم به جنگش بروم که من کارزار رااز پرهیز بیشتر دوست دارم . تنها تو ، تنها تو یاریم کن .در روز مصاف و در آوردگاه دل،هیچ کس وسوسه اش نکرد ،هیچ کس فریبش نداد . او خود سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت . او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید ایستاد،انگار می خواست چیزی بگوید . چیزی اما نگفت . خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به داد و گفت : برو زیرا که اشتباه کردی ،اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی و فراموش نکن از اشتباه به آمرزش راهی هست. او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد. شیطان کوچکتر از آن بود که او را به کاری وادار کند . شیطان موجود بیچاره ای بود که در سینه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت . او رفت ...اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند او رفت تا کودکانه اشتباه کند..... او به زمین آمد و اشتباه کرد . بارها و بارها اشتباه کرد . مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند . یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد . فرشته ای سر به هوا که گاه سر می خورد .می افتد و دست و بالش می شکند . اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسبی بود که گاهی کسی به تن می کند . اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هر گز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود .اما ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم . سنگهای ما روحش را خط خطی کرد.و ما نفهمیدیم .اما یک روز بدون آن که چیزی بگوید . لباسهای نامناسبش را از تن در آورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد.دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ایی که به آشیانه اش بر می گردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند . صدایش را می شنویم زیرا او قناری کوچکی ست که روی انگشت خدا آواز می خواند.![]()
در دوستی ماست
خواهی که از من
جامه کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزاده موناکو
عطرآگین سازم
و دایره المعارف بریتانیکا
را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش فرا دهم
به شرط اینکه
همانند مادربزرگم بیندیشم!!!...
از من می خواهی که پژوهشگری چون
مادام کوری باشم،
چون مادونا
و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو
چونان لوکریس بورگیا
هم بدین شرط
که حجابم را هم چون عمه ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعه عدویه....؟!
اما فراموش کردی که به من بگویی
چگونه......
غاده السمان