رفاقت
این دوستی در آغاز برای گلدموند رهایی وتشفی بود .دیدار وبوسه ی دخترکی زیبا نیاز نوزاد او را به عشق سخت برانگیخته ودر حال آن را به کیفیتی قاطع هراسنده و فروکوفته بود .زیرا او در اعماق وجود خود حس می کرد که آنچه تا آن زمان رویای زندگیش بوده آنچه به آن ایمان داشته وآنچه تقدیر ورسالت خود می دانسته سراسر با آن بوسه ی زیر پنجره و با نگاه آن چشمان سیاه از پایه به خطر افتاده است .پدرش زندگی رهبانی را بر او تکلیف کرده بود واو با تمام نوان واراده اش این تکلیف را پذیرفته بود وبا گداز تحسین سودای نورسیده ی شباب به سوی آرمانی پارسایانه وجسورانه وریاضت طلب روی آورده بود. ادامه دارد
سپس در نخستین دیدار گذرا ،در نخستین دعوت زندگی از شهوات ،در نخستین ورود مهرآمیز زنانه بی چون وچرا دشمن جان وشیطان فریبکار خود را با احساس باز شناخته بود .حس کرده بود که زن دام خطرناک اوست واکنون سرنوشت راهی به سوی رهایی پیش پای او نهاد . اکنون در عین درماندگی عاجل این دوستی به پیشبازش می آمد واشتیاقش را گلستانی شکوفا وستایشش را محرابی نو فرا راه می آورد .اینجا اجازه داشت عشق بورزد .اجازه داشت بی ارتکاب گناه تسلیم شود وبه رفیقی ستوده وبزرگتر وخردمندتر دل بسپارد وشعله های جانسوز شهوت را به آتش شریف و پاک قربانگاه مبدل کندوآن را تعالی بخشد. اما گلدموند از همان نخستین بهار این دوستی با مشکلاتی عجیب وسردی های مرموز ونامنتظر وتکالیفی رماننده روبرو شد.
زیرا هرگز به گمانش نمی آمدکه دوستش را قطب مخالف وضد خویش تصور کند .گمان می کرد که اکسیر عشق و تسلیم خالصانه کافیست که دو نفر را یکی کند و تفاوت ها را بزداید وتضادها را با پیوند مهر به وحدت مبدل سازد. اما نارتسیس چه خشک و قاطع و استوار وتا چه پایه روشن ونرمی ناپذیر بود . به نظر می رسید که تسلیمی معصومانه وسیری به اتفاق وحق شناسانه در شهر دوستی برایش نا آشنا و نا مطلوب بود . گفتی گشت وگذار رویایی و راه های بی هدف و مقصد را نمی شناخت و روا نمی دانست. گرچه زمانی که گلدموند بیمار می نمود خود را نگران حال او نشان داده بود هرچند که او را در تمام مشکلات مدرسه و درس وبحث یاری می کرد وراهنمایی شفیق بود ونکات غامض کتب را بر او روشن می کرد و در قلمرو دستور و منطق والهیات چشم اندازهای تازه پیش او می گشود اما هرگز به نظر نمی رسید که از رفیق خود خشنود وبا او یکدل باشد. حتی اغلب اوقات گفتی پوزخندش می زد و به جدش نمی گرفت. البته گلدموند حس می کرد که فقط صحبت فضل فروشی معلم بر شاگرد وسروری جویی ارشد بیشدان نیست.بلکه چیز دیگری در پشت این صورت ظاهر پنهان است. چیزی عمیق تر وشگرفتر اما از شناختن این چیز عاجز بود واین سبب دوستی آنها بیشتر موجب اندوه و سرگردانی او می شد